




چند روز پيش با يكي از بچه هاي ايراني دانشگاه آشنا شدم, بعد از مدتي حرف زدن از لهجه اش فهميدم كه همشهري هستيم بعدش هم فهميدم كه به يك دبستان رفتيم البته او يكسال كوچكتر از من هست همكلاسي نبوديم ولي همه معلم ها مي شناختيم آشنايي اش خيلي حال داد خاطرات خيلي دور تازه شدن مخصوصا مدير مدرسه آقاي توحيدي, و خط كش اش كه همه ازش يك كتك خورده بودن
مراسم نوروز مدرسه جمعه برگزار مي شه , راستش الان يك سال كه منتظر اين روز هستيم, پارسال اينقدر همه چيز خوب بود كه در مورد مراسم در روزنامه بي ايريا اينسايدر نوشتن, من خودم خيلي براي مراسم امسال كار كردم, خودم هم برنامه خواهم داشت برنامه شعر خوني اولي شعري كه خودم نوشتم رو مي خونم كه يكي از بچه ها با ني همراهي مي كنه و برنامه دومي يك مجموعه از شعر ها حافظ و سعدي و خيام رو مي خونم كه همزمان ترجمه انگليسي اش رو ديوار صحنه نشون داده مي شه و آهنگ پيانو بهار در پاييز رو براش انتخاب كردم بعدش دوست خوبم راس مير كريمي هم دعوت كردم كه سخنراني مي كنه برنامه خيلي خوبي خواهد بود, رقص نوشا , يك گروه ويلن سنتور و غيره , آدم هاي زيادي قراره بيان من همه اين ها رو دعوت كردم اين برنامه براي من خيلي مهمه اول چون تمام پول مي ره به نفع يك بيمارستان در ايران و آقايي كه پول رو براش مي فرستيم من خودم ميشناسم و مي دونم كه پول درست خرج مي شه بعدش اين مراسم دردانشگاه است , فرصت خوبي است كه چهره خوبي از ايران رو تو دانشگاه نشون بديم و سوم اينكه براي نوروزه چون ما همستيم و يك ايران و يك نوروز
من قرار بود ديروز با مژان (مژان كسي است كه قراره ني بزنه ) بريم تمرين ولي حالم خيلي بد بود حآلا قرار شده پس فردا تمرين كنيم, امروز هم پيش بيني هوا رو چك كردم روز جمعه سن فرانسيسكو آفتابي خواهد بود
فقط پنج روز ديگهִִִִִִ
Comments
جسارتا جناب اعلیحضرت!
اونی که می بینن کابوسه، هذیون رو می گن معمولا! تا زه اونم با "ذ" نه "ز"! خیلی باید ببخشید ها حاجآقا! الاحقر وحید، سیّم مارچ سنهی دوهزاروهفت میلادی
وحید | March 4, 2007 2:32 AM
آقا وحيد گل و بلبل , الهي ورپري تا ديگه براي اعلحضرت حآج آقاي مريض تب دار غلط املايي نگيري, اشكال املايي رفع شد, ايندفعه كه بخير گذشت دفعه ديگه دستور مي دم دوربين عكاسي ات را بشكنن تا ديگه به فكر
معلم بازي نيفتي
;-)
اعلي حضرت حآج آقا | March 4, 2007 3:00 AM
قربان میشه بفرمایید چه سالی در ایتالیا و در کدوم شهر بودید. کار دنیا را چه دیدید شاید هم مثل اون رفیق دانشگاهیت ما هم با هم همسایه دراومدیم. البته من مثل شما تو آپارتمان مجلل زندگی نمیکردم و همسایه بالایی رومی هم نداشتم. من توی یک روستای بالای یک کوهی زندگی میکردم و از چاه آب میکشیدم. از همون ده هایی که اگر یکی عطسه میکرد همه میفهمیدند. عصر ها هم تو میدون وسط روستا جلو یک قهوه خونه ای مینشستیم و با بچه های ده تفریح میکردیم
Ali | March 4, 2007 4:34 AM
علي آقا رويايي اولا مي خواهيم بگوييم كه اعلي حضرت حاج آقا هميشه از ديدار شما خشنود مي شوند دويوما همانطور كه خودعرض كرديد بنده در شهر بودم در يك آپارتمان با همسايه رومي نه در يك روستا بالاي كوه
سال ١٩٩٥تا سال ٢٠٠٠ در رم دانشگاه ساپينزا محله سن جواني
علي آقا اعلي حضرت از شما دعوت مي كند كه باز هم بي ديدار اين جانب بياييد كه باعث خوشحالي اوقات اعلي حضرت حاج آقا مي شود
وسلام نامه تمام
اعلي حضرت حآج آقا | March 4, 2007 5:03 AM
خدمت ذات اقدس شهریاری اعلیحضرت حاج آقا
بنده کمترین مشتاقانه منتظر یوم آدینه و دیدار با معظم له میباشم
الاحقر:بایرام
بایرامعلی | March 4, 2007 10:32 AM