Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



آن سوی دیوار
بهار
ميرزا پيكوفسكي
حاجی واشنگتن
بلوط
خيلي دور، خيلي نزديك
ماکان
نق نقو
آقا حميدرضا
Iran-Italiano
آذرستان
شبیر
مریم
از پشت يك سوم
کرمانیان
رویاهای گمشده
بایرامعلی
خورشيد خانم
مرا زندگي کن
تمشك
آلوچه خانوم
From Berkeley
سرزمین رویایی
زن نوشت
عسل بانو
FarNice
Gargle me
مريم گلي
روژ
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
دختر كولي
روز برمی آید
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
« ... | Main |
من امضا كردم شما چطور؟
»

March 4, 2007
اعلي حضرت حاج آقا دو روزه كه بد جوري تب كرده افتاده گوشه خونه,امروز تمام روز رو خوابيدم, تمام روز رو هم کابوس ديدم, يك خواب هاي عجيب غريبي مي ديدم كه نگو همه اش رو يادم نمي اد ولي يكيش اين بود خواب ديدم كه يك نفر داره با شدت در اطاقم رو مي زنه و مي خواد با زور بياد تو من هم داشتم داد مي زدم و از شدت بلندي صداي خودم از خواب پريدم ولي با اين حال با ترس و لرز رفتم در اطاق رو باز كردم كه مطمئن بشم كسي پشت در نيستִ امروز صبح ياد چند سال پيش افتادم يكبار در ايتاليا هم بد جورسرما خوردم همسايه بالايي يك خانم ميانسال رومي بود يادمه كه من رو تو آسانسور ديد كه حالم خيلي بده, دلش برام سوخت, اين خانم رفت برام چندين نوع سوپ و آب پرتقال خريد آورد خونه بعدش هم يك مقدار شراب قرمز و يك تيكه سيب رو داغ كرد و داد من خوردم و خوابيدم حالا من يك چيزي مي گم و شما مي شنويد ولي وقتي بيدار شدم هيچ اثري از مريضي نبود همه چي از بين رفه بود اين معجون عجيبي بود امروز صبح براي خودم اين معجون رو درست كردم و الان از خواب بيدار شدم حالم خيلي بهتره

چند روز پيش با يكي از بچه هاي ايراني دانشگاه آشنا شدم, بعد از مدتي حرف زدن از لهجه اش فهميدم كه همشهري هستيم بعدش هم فهميدم كه به يك دبستان رفتيم البته او يكسال كوچكتر از من هست همكلاسي نبوديم ولي همه معلم ها مي شناختيم آشنايي اش خيلي حال داد خاطرات خيلي دور تازه شدن مخصوصا مدير مدرسه آقاي توحيدي, و خط كش اش كه همه ازش يك كتك خورده بودن

مراسم نوروز مدرسه جمعه برگزار مي شه , راستش الان يك سال كه منتظر اين روز هستيم, پارسال اينقدر همه چيز خوب بود كه در مورد مراسم در روزنامه بي ايريا اينسايدر نوشتن, من خودم خيلي براي مراسم امسال كار كردم, خودم هم برنامه خواهم داشت برنامه شعر خوني اولي شعري كه خودم نوشتم رو مي خونم كه يكي از بچه ها با ني همراهي مي كنه و برنامه دومي يك مجموعه از شعر ها حافظ و سعدي و خيام رو مي خونم كه همزمان ترجمه انگليسي اش رو ديوار صحنه نشون داده مي شه و آهنگ پيانو بهار در پاييز رو براش انتخاب كردم بعدش دوست خوبم راس مير كريمي هم دعوت كردم كه سخنراني مي كنه برنامه خيلي خوبي خواهد بود, رقص نوشا , يك گروه ويلن سنتور و غيره , آدم هاي زيادي قراره بيان من همه اين ها رو دعوت كردم اين برنامه براي من خيلي مهمه اول چون تمام پول مي ره به نفع يك بيمارستان در ايران و آقايي كه پول رو براش مي فرستيم من خودم ميشناسم و مي دونم كه پول درست خرج مي شه بعدش اين مراسم دردانشگاه است , فرصت خوبي است كه چهره خوبي از ايران رو تو دانشگاه نشون بديم و سوم اينكه براي نوروزه چون ما همستيم و يك ايران و يك نوروز

من قرار بود ديروز با مژان (مژان كسي است كه قراره ني بزنه ) بريم تمرين ولي حالم خيلي بد بود حآلا قرار شده پس فردا تمرين كنيم, امروز هم پيش بيني هوا رو چك كردم روز جمعه سن فرانسيسكو آفتابي خواهد بود

فقط پنج روز ديگهִִִִִִ


12:52 AM

Comments

جسارتا جناب اعلیحضرت!
اونی که می بینن کابوسه، هذیون رو می گن معمولا! تا زه اونم با "ذ" نه "ز"! خیلی باید ببخشید ها حاج‌آقا! الاحقر وحید، سیّم مارچ سنه‌ی دوهزاروهفت میلادی

وحید | March 4, 2007 2:32 AM

آقا وحيد گل و بلبل , الهي ورپري تا ديگه براي اعلحضرت حآج آقاي مريض تب دار غلط املايي نگيري, اشكال املايي رفع شد, ايندفعه كه بخير گذشت دفعه ديگه دستور مي دم دوربين عكاسي ات را بشكنن تا ديگه به فكر
معلم بازي نيفتي
;-)

اعلي حضرت حآج آقا | March 4, 2007 3:00 AM

قربان میشه بفرمایید چه سالی در ایتالیا و در کدوم شهر بودید. کار دنیا را چه دیدید شاید هم مثل اون رفیق دانشگاهیت ما هم با هم همسایه دراومدیم. البته من مثل شما تو آپارتمان مجلل زندگی نمیکردم و همسایه بالایی رومی هم نداشتم. من توی یک روستای بالای یک کوهی زندگی میکردم و از چاه آب میکشیدم. از همون ده هایی که اگر یکی عطسه میکرد همه میفهمیدند. عصر ها هم تو میدون وسط روستا جلو یک قهوه خونه ای مینشستیم و با بچه های ده تفریح میکردیم

Ali | March 4, 2007 4:34 AM

علي آقا رويايي اولا مي خواهيم بگوييم كه اعلي حضرت حاج آقا هميشه از ديدار شما خشنود مي شوند دويوما همانطور كه خودعرض كرديد بنده در شهر بودم در يك آپارتمان با همسايه رومي نه در يك روستا بالاي كوه

سال ١٩٩٥تا سال ٢٠٠٠ در رم دانشگاه ساپينزا محله سن جواني

علي آقا اعلي حضرت از شما دعوت مي كند كه باز هم بي ديدار اين جانب بياييد كه باعث خوشحالي اوقات اعلي حضرت حاج آقا مي شود
وسلام نامه تمام

اعلي حضرت حآج آقا | March 4, 2007 5:03 AM

خدمت ذات اقدس شهریاری اعلیحضرت حاج آقا
بنده کمترین مشتاقانه منتظر یوم آدینه و دیدار با معظم له میباشم
الاحقر:بایرام

بایرامعلی | March 4, 2007 10:32 AM

Post a comment