




ابرهاي سياه بد جوري آسمون بلاگشهرمون رو گرفتن, در خونه هر كسي مي ري داره از بي عدالتي فرياد مي كنه, غم همه جا رو گرفته اين اوضاع منو ياده فيلم مورچه زي مي اندازه اون فيلمه كارتوني داستان شهر مورچه ها بود كه مورچه ها سخت كار مي كردند تا براي يكسالشون آذوقه جمع كنند ولي هميشه سالي يك بار خرمگس ها مي اومدند همه غذاهاشون رو مي گرفتن و وقتي هم مورچه ها اعتراض مي كردند خرمگس ها اون هارو كتك مي زدند يا زنداني مي كردندִتا اينكه يك سال مورچه ها تصميم گرفتن كاري كنند, با هم يكي شدند همديگر رو حمايت كردند به خودشون ايمان آوردند و دست به دست به جنگ خرمگس ها رفتن, و ديگه هيچ خرمگسي به اون شهر نيومد ولي در شهر ما امسال خرمگس ها زودتر اومدند همه ما مثل هر سال ٨ مارس منتظرشون بوديم ولي امسال سربازامون رو زودتر اسير كردن تا ٨ مارس امسال راحتر آذوقه هامون رو ببرنִ من هيچ كدوم از اون فرشته هايي كه عكس هاشون روي درو ديوار بلاگشهرمون زده شده نمي شناسم ولي وقتي به ديدن اين عزيز مي رم مي بينم كه چطور نگران بهترين دوستشه يا ديدن اين خواهر عزيزم مي رم مي بينم كه چطور براي عزيزاش بي تابي مي كنه دلم پر از غم مي شه, دلم مي خواد كاري كنم ولي يك نفري نمي شهִ ما هم بايد يكي بشيم من پتيشن رو امضا كردم چون به قدرت اتحاد ايمان دارم شما چي؟