Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



حاجی واشنگتن
ايتاليا و ايتاليايي
بهار
بلوط
ا. ش
از پشت يك سوم
From Berkeley
بایرامعلی
خورشيد خانم
تمشك
ماکان
یغورت
آذرستان
زن نوشت
خانم حنا
ميرزا پيكوفسكي
آقا حميدرضا
آن سوی دیوار
نق نقو
آلوچه خانوم
شبیر
مریم
علف هرزه‌
FarNice
دختر كولي
روژ
سرزمین رویایی
مريم گلي
جيرجيرك
آزاده عصاران
عسل بانو
کرمانیان
خيلي دور، خيلي نزديك
مرا زندگي کن
صبا بی‌قرار
*قاصدک
Iran-Italiano
سام كوچولوي عزيز
سارا و پاییز
رویاهای گمشده
Gargle me
اميد معماريان
روز برمی آید
ساعت شنی
از زندگی
زندگي روي ترن هوايي
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
« Celebrate the Art of Iranian Artists | Main | »

صبح بخير سرزمين آرزوها

April 14, 2007


هميشه دلم مي خواسته خاطرات مهاجرتم رو براي ديگران تعريف كنم روزهاي خوب بدي رو كه گذروندم تا به اين ور دنيا رسيدمִ خاطرات مهاجرت من به سه قسمت تقسيم مي شه, قمست اول دوران نوجواني ام است كه من در ايران بودم و براي اومدن اين ور آب بي تابي مي كردم قسمت دوم ٥ سال زندگي در اروپا كه شخصيت امروزي منو پرورش داد وبعد هم روزها سازندگي در آمريكا

از اين به بعد مي خواهم هر شنبه (يكشنبه به وقت ايران) قسمتي از اين خاطراتم رو اينجا تعريف كنم و مي خواهم از قسمت سوم هم شروع كنم يعني آخرين شبي كه در رم بودم و فرداش به آمريكا مي اومدم

(در ضمن بنده نويسنده نيستم و مي دونم كه نوشته هام پر از اشتباه املايي و گرامرهست مخصوصا كه الان ١١ ساله كه ايران نيستم پس خواهشن معلم بازي در نياريد)

صبح بخير سرزمين آرزوها

قسمت اول " خداحافظ اي شهر جاودان"

rome-07.jpg


٧ دسامبر٢٠٠٠ رم ـخيابان آپيا نووا آپارتمان شماره ٢٩

ساعت يك نيمه شب بود وسط اتاقم كه ديگه هيچ شباهتي با گذشته اش نداشت نشسته بودم صداي تيك تاك ساعت تنها صدايي بود كه در اتاق مي آمد از پنجره به بيرون نگاه مي كردم شهر رم به آرومي به خواب رفته بود مجسمه حضرت عيسي كه در بالاي كليساي سن جواني كه در زير نور چراغ برق مي زد تنها چيزي بود كه در اون تاريكي از پنجره اطاقم ديده مي شد,دلهره داشتم چون مي دونستم كه از فردا زندگي من براي هميشه عوض مي شد با تمام وجودم احساس مي كردم كه روزهاي متفاوتي با گذشته در انتظارم هست روزهايي كه پر است از پستي و بلندي, خنده وگريه و دلتنگي, امان از اين دلتنگيִ همين دلتنگي بود كه منو از همه چيز بيشتر مي ترسوندִ



روي تخت دراز كشيدم از خستگي خوابم نمي برد اين ٨ ماه گذشته بد جوري خسته ام كرده بود ديگه از سردر سفارت آمريكا با اون دربون اخمو حالم بهم مي خورد هر دفعه مي رفتم طوري رفتار مي كرد كه انگار ارث پدرشو از من مي خواد بخدا سر كنسول آمريكا مرد خوبي بود روزي نيست كه براش دعا نكنم ولي خوب ديگه همه چيز تمام شده بود و من واقعا راهي آمريكا بودم, فكر كردن به اين موضوع كه فردا شب در كاليفرنيا خواهم بود لبخند به صورتم مي آورد ولي از طرف ديگه كه از فردا ايتاليا در زندگي من فقط يك خاطره خواهد شد اشك توي چشم هايم مي آورد و فكر كردن به اين كه ايران و خانواده ام از من دورتر مي شدند احساس خفگي مي كردمִ

ساعت ٦ شده بود با صداي ماركو دوستم از خواب پريدم ماركو هم خونه من و از بهترين دوست ها يم بود و هست , ماركو مال سيسيل بود و در رم درس مي خواند باباي ماركو از قاضي هاي بازنشته پالرمو بود من ٣ تا از تعطيلات كريسمس رو با خانواده ماركو در پالرمو گذروندم هيچ وقت اون بعد ظهر ها كه با باباي ماركو توي تراس خانه شان رو به درياي خاكستري زمستان سيسيل مي نشستيم قهوه و شيريني سيسيلي مي خورديم و من با دقت تمام به خاطرات ايشون از دوران كارش در دادگاه و مافياي ها زنداني گوش مي كردم فراموش نمي كنم , ماركو تابستان اون سال با من به ايران اومده بود هنوزقيافه اش رو كه از دستشويي اومده بود جلوي چشم هايم است باي چشم هاي از حدقه در اومده اش منو كناري كشيد و گفت توي اين سوراخ لعنتي چطور مي شاشن؟؟

ماركو قرار بود منو به فرودگاه برسونه يك مقدار دير شده بود با سرعت چمدان ها رو توي ماشين فيات ماركو گذاشتيم آنا خانم مسني كه همسايه بغلي ما بود جلوي در منتظر من وايستاده بود خانم آنا در رم به دنيا امده بود ولي در سن ٢١ سالگي با يك آقاي ايتاليايي آمريكايي ازدواج كرده بود و ٣٨ سال در آمريكا زندگي كرده بود و بعد از فوت شوهرش به ايتاليا بر برگشته بود آنا هميشه از تجربه هاش در زندگي آمريكا برام مي گفت روز هايي كه در سرماي بوستن سخت كار مي كرد تا خرج خانواده اش و قمارهاي شوهرش رو بده

آنا رو در آغوش گرفتم آنا يواشكي در گوشم گفت " قوي باش!! آمريكايي ها آدم هاي گوه اي هستن ولي خدا كشورشون رو بوسيده هيچ جايي رو بهتر از اونجا توي دنيا پيدا نمي كني سخت كار كن و مقاوم باش, ثمره اش رو مي بيني "

آنا رو دوباره در آغوش گرفتم و سريع سوار ماشين ماركو شدم از پنجره ماشين براي آخرين بار به آپارتماني كه بهترين سال هاي جواني ام رو در اون گذرانده بودم نگاه كردم بغض بد جوري گلويم رو گرفته بود ولي من مرد بودم و مرد هيچ وقت گريه نمي كنه ماشين با سرعت از اپارتمان و يواش يواش از شهر رم دور مي شد و ما هرچي دورتر مي شديم بيشتر احساس مي كردم كه قسمتي از قلبم رو براي هميشه در اون سرزمين كه پنج سال ميزبان من بود و حالا قسمتي از وجودم شده بود جا گذاشتم, ديگه چاره اي نبود من مي رفتم تا يك آمريكايي بشم

نزديك هاي فرودگاه بوديم كه ماركو با صداي يواشي گفت;" بعد از اين همه مدت كه بين ما بودي با ما خنديدي با ما گريه كردي از خود ما شدي حالا هم كه همه ماها رو داري ول مي كني مي ري دلمون برات تنگ مي شه داداش"

باورم نمي شد كه اين جمله رو از ماركو بشنوم ماركو آدمي بود كه هميشه احساساتشو پشت غرور سيسيلي اش قايم مي كرد اين براي اولين باري بود كه در مورد رفتن من حرفي ميزد من دوباره بغض گلويم رو گرفته بود فقط گفتم منهم دلم براتون تنگ مي شه ولي مي خواستم فرياد بزنم بگم كه دلم براي همه چيز تنگ مي شه براي اين شهر, براي اين مردم, براي دانشگاهم براي دوستانم براي شب بيداري ها , براي مستي ها براي ديسكو ها براي اون شراب فروش كاباره آلفهوس پشت ميدان پيراميد براي اولين بوسه براي اولين همخوابگي براي پيتزا با گل كدو براي بهترين سال هاي جواني ام, دلم براي همه اين لحظه ها تنگ ميشه ولي موقع, موقع رفتنه, چون آرزو هاي من آمريكايي بودن نه ايتالياييִ

به فرودگاه رسيديم با ماركو خداحافظي كردم مي دونستم كه اون پدرسگ گريه اش گرفته ولي به روي خودش نمي آره با چمدان هايم به طرف درب ورودي فرودگاه مي رفتم كه موبايلم براي آخرين بار در ايتاليا زنگ زد, مادرم بود كه از ايران تماس گرفته بود نمي دونم چرا به محضي كه صداي عزيزش رو شنديدم ديگه از غرور و مردانگي خبري نبود و زدم زير گريهִ

ادامه داردִִִִִִִ

6:25 PM

Comments

Mehran,

What a beautiful post! How sweet and how poignant. Thank you for sharing this memory with me. I'm touched. I have been to Palermo, and in the crooked cobble-stoned streets of Palermo, I found some old and homey feeling, even though nobody spoke English and a storekeeper who was trying to sell me some pottery, had me waiting for 45 minutes to send for someone who could speak Engish! Italians are a very special nation, so close to us in many ways. Thanks again for telling us this story. I can't wait for the rest. Kiosk was FANTASTIC! I am hooked! I saw your friend, too, the nice lady who sponsors Iranian culture. Be good Mehran.

Nazy | April 14, 2007 10:00 PM

Nazy jan, did you meet Lale? did u talk to her? she is a wonderful lady...

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 12:01 AM

No, didn't get a chance. She introduced Payvand and then during the intermission she was surrounded by too many people! Next time I run into her, I will try to be pushy and introduce myself!

Nazy | April 15, 2007 12:12 AM

حاج آقا! می گم که این سفرنامه رو بیا و آقایی کن هر روز بنویس. مثل این سریال های هفتگی صداوسیمای وطنی نباش که ملت یه هفته برن سر کار!

آذر | April 15, 2007 2:19 AM

آذر خانم عزيز, خدا سر شاهده طولاني هست امروز هم آخرين روز تعطيلات بهاري ماست از فردا بدبخت مي شيم كه وقت سر خواروندن هم ندارم حالا ببينم چي مي شه

پس نوشت: مي گم اين جريان سر كاري چيه؟ نكنه داري متلك مي گيي اين دوزاري كج ما نمي يفته؟؟ ;-)

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 2:28 AM

سلام. خيلی اين نوشته ات برام جالب هست و خواندنی. چونکه من هم همين تجربه را داشته ام. نه یک بار بلکه دو بار.... ولی يک چيزی که خيلی برام جالب تر هست و از اون چيزی ننوشتی و همه این داستان و خاطره زیبا به اون یک ارتباط مهمی داره اين هست که چرا ايتاليا را ترک کردی؟

Ali | April 15, 2007 2:50 AM

علي جان ديدن شما هميشه باعث خوشحالي من مي شه, راستش اينو نوشته بودم "چون آرزو هاي من آمريكايي بودن نه ايتالياييִ" ولي جريانش طولاني هست بيشتر در اين قسمت خاطراتم مي خواهم به آمريكا توجه كنم, آگر خدا بخواد وقتي خاطرات ايتاليامو مي نويسم بيشتر موضوع چرا ايتاليا رو ترك كردم رو توضيح مي دم

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 2:58 AM

سلام. چقدر خوب بود و ملموس. حسش کردم چون خودم رو سالهای بعد در همین شرایط میبینم. در یک فرودگاه اروپایی که از آن_ من نیست. خیلی ملموس بود.

پ.ن : رضا قاسمی رو با کیلیک روی اسمش از رو وبلاگ من , یا باز کردن سایت دوات ( باز هم لینکش اون بغله ) می تونید ببینید.

FarNice | April 15, 2007 2:59 AM

نمیدونم چرا وقتی میخوندم احساس دلتنگی کردم !؟ . . .سختیها تموم میشن خوشحالم که الان به اونچه که خواستی رسیدی:)

بهار | April 15, 2007 5:27 AM

FarNice
دوات رو ديدم جالب بود ممنون


بهار جان ممنون از كامنتت به مولا قصد دلتنگ كردن خواننده ها رو نداشتم

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 5:49 AM

ببین علی حضرت تو اگه آخوند می شدی خوب آخوندی می شدی یعنی کارت می گرفت اخه راحت اشک مردم را در می اوری


ایتالیا یه قسمت بزرگ رویا های منه

غزل | April 15, 2007 7:08 AM

به به غزل خانم, شما كجا اينجا كجا!!!

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 8:35 AM

کار بسیار زیبایی رو شروع کردی اعلیحضرت عزیز.ایکاش خاطراتتو از ایران شروع میکردی واز ایتالیا بیشتر مینوشتی

بایرامعلی | April 15, 2007 8:50 AM

بايرامعلي خوبم به اونجا هم مي رسم , خاطرات ايتالياي من خاطرات خيلي خوشي هستن بيشترش مسافرت و خوش گذروني هست ولي احساس كردم كه از آمريكا شروع كنم چون برايم مهم تر هستن آمريكا من رو خيلي قوي كرد نسبت به اون چه از قبل بودم

اعلي حضرت حاج آقا | April 15, 2007 9:02 AM

براي اولين بار اتفاقي از سراي وب لاگ شما سر دراورديم.
اين پست آخرتان حس عجيبي به من مي دهد.اميدوار م ادامه پيدا كند .

Anonymous | April 18, 2007 12:32 AM

حتماً ادامه بديد لطفاً

Elina | April 19, 2007 1:39 PM

salam.man arash hastam az shiraz. alan 19 salame va parsal vase mohajerat ghayre ghanoni be taraf oropa be turkey raftam va to turkey bazdasht shodam va be iran deport shodam.hala dobare mikham shansam ro emtehan konam.mikhastam ba inke vaghtet ro migire khahesh konam ye email vasam bezan va be man bego ke aya doroste ke man az iran kharej besham be onvane panahande?mamnon bye

arash | April 24, 2007 11:02 PM

salam ,.khobi man amiram khaili khosham omad age mishe id mano add kon harvaght in sito be roz kardi vasam pm bezar mamnonet misham .. id : shahzade_ye_kocholo

amir hossein | July 30, 2007 2:40 PM