Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



آن سوی دیوار
بهار
ميرزا پيكوفسكي
حاجی واشنگتن
بلوط
خيلي دور، خيلي نزديك
ماکان
نق نقو
آقا حميدرضا
Iran-Italiano
آذرستان
شبیر
مریم
از پشت يك سوم
کرمانیان
رویاهای گمشده
بایرامعلی
خورشيد خانم
مرا زندگي کن
تمشك
آلوچه خانوم
From Berkeley
سرزمین رویایی
زن نوشت
عسل بانو
FarNice
Gargle me
مريم گلي
روژ
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
دختر كولي
روز برمی آید
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
زن ذليل
| Main |
ما را چه به خوشبختي
»

غريبه

May 19, 2007
اون شب براي اولين بار در گوشه رقاصخانه سر نبش خيابان پنجم و فلسوم ديدمش, زيبا و باشكوه در لباسي مشكي با گل هايي سفيد به ديوار تكيه داده بود و من در حالي كه ملكول هاي الكلي مارتيني در سلول هاي بدنم جشن راه انداخته بودن به او نزديك شدمִ لبخند زدم, لبخند زد بي اختيار دست هايم را بدور آن گل هاي سفيد رنگ انداختم, صداي بلند موسيقي رقاصخانه در ميان صداي قلبم گم شده بود و او با چشم هاي فيروزه ايش به من نگاهي كرد

گفت: پررويي

گفتم: عاشقم

گفت: ديوانه اي

گفتم: عاشقم

گفت بي صبري

گفتم ديوانه ام

لبخندش زيباترين مرواريد هاي دنيا بود و بوسه هايش خوشمزه ترين سيب سرخ حوا

رقصيدن در زير نور قرمز در آغوش يك غريبه حسي است كوچك ولي بي نظير , در عالم مستي درحالي كه مزه اپل مارتنيني همچنان زير زبانم بود براي اون غريبه اسم گذاشتم, درعالم بي وفاي مستي با اون غريبه در بالاي كوه آرارات عروسي كردم و دراون عالم رنگي درخانه كوچكمان در كنار ساحل كاتانيا پدر شدم

درعالم كوچك خودم درحالي كه در اون روياهاي بزرگ غرق شده بودم اون غريبه از من دور شد, بدون يك كلام بدون يك لبخند و در ميان رنگ هاي دودي ان اطاق تاريك گم شد

دقايقي بعد من در كوچه هاي شهر تنها درفكرآن روياها بودم ديگر از مزه اپل مارتيني خبري نبود ايندفعه آن سيب سرخ حوا بود كه سلول هاي بدنم را به وجد آورده بود

شب هاي سن فرانسيسكو پر از راز و رمز است



3:18 AM

Comments

سلام بر حاجی
دنیا را به ساعتی خوشی بفروشم.و ساعتی را با دنیایی ناراحتی عوض نکنم.زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.خوشحالم که درآن لحظه بودی و زندگی کردی و به ندای دلت بله گفنی.هر کسی این شجاعت را ندارد.(من منظورم همون فاعل هست.هر کسی که باشد.واقعی یا خیالی)شاد باش و دیر زی

حامد | May 19, 2007 11:37 AM

Very interesting experimental writing, Ala Jan. Good going. You pulled it off my friend. Keep on writing for us, please.

Nazy | May 19, 2007 3:16 PM

عجب سیب سرخ هایی ها!!!شب ها فرقی نداره مال کجا باشه، همیشه پر از راز و رمزه!

ماکان | May 19, 2007 9:21 PM

اعلي حضرتا! ما كشته مرده‌ي اون سفرنامه‌تان بوديم. يحتمل كسالتي عارض شده كه اراده‌ي ملوكانه به سمت نگارش خاطرات و خطرات سفرهاي‌تان ديگر ميلي ندارد
اين پاچه‌خواري را از يكي از چاكران بپزيريد و پليز كنتينيو آي ميس ايت!!!!

علف هرزه | May 20, 2007 7:33 AM

سلام بر حاج آقاي بزرگوار

خدا از اين شب هاي سانفرانسيسكو قسمت كنه بلند بگو آمين ( چشمك)

آقا من يه كمكي مي‌خواستم لوا گفت شما شايد بتوني كمكم كني منم يه ايميل براي آدرس gmailفرستادم اگه كمك كني ممنون مي‌شم

حميد رضا | May 20, 2007 10:27 AM

فوق العاده بود.. دوست دارم زودتر آپ های جدیدتون و ببینم
---------------------
پدر بزرگی در حیاط قدم میزد که شنید نوه ی کوچکش حروف الفبا را با صدایی شبیه به دعا خواندن تکرار میکند.. از او پپرسید:"چه میکنی؟"

دختر کوچولو توضیح داد:"دارم دعا میکنم اما نمیتوانم کلمات درستی مانند آنچه شما در دعاهایتان میگویید بیابم.بنابر این تمام حروف الفبا را میگویم... خداوند خودش آنها را برای من مرتب خواهد کرد.زیرا او میداند چه در دل من میگذرد........

فرشته ی مهربون | May 22, 2007 4:04 AM