Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



آن سوی دیوار
بهار
ميرزا پيكوفسكي
حاجی واشنگتن
بلوط
خيلي دور، خيلي نزديك
ماکان
نق نقو
آقا حميدرضا
Iran-Italiano
آذرستان
شبیر
مریم
از پشت يك سوم
کرمانیان
رویاهای گمشده
بایرامعلی
خورشيد خانم
مرا زندگي کن
تمشك
آلوچه خانوم
From Berkeley
سرزمین رویایی
زن نوشت
عسل بانو
FarNice
Gargle me
مريم گلي
روژ
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
دختر كولي
روز برمی آید
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
Happy 07/07/07
| Main |
صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت چهارم
»

صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت سوم

July 8, 2007
تقديم به تمام كساني كه كامنت ها و ايميل هاشون منو مجبور به اداي قولم كرد خودتون مي دونيد كي هستيد

براي قسمت دوم به اينجا برويد


دست و پايم مي لرزيد, قلبم با شدت مي زد دلم مي خواست بر گردم توي هواپيما و التماس كنم كه منو با خودشون برگردونند همان جايي كه بودمִ مات و مبهوت از پله ها پايين آمدم دورتا دورم بيابان بود به سالن خروجي رفتم, وقتي ايتاليا بودم از آگهي دراينترنت يك خانواده آمريكايي كه يك اطاق در خانه شان اجاره مي دادن رو پيدا كرده بودم اسم خانمي كه باهاش از طريق ايميل مكاتبه مي كردم بود جوانا, جوانا براي من نوشته بود كه با شوهر و دو تا پسرش جاستين و جيسن در يك خانه ٥ خوابه زندگي مي كنه و اطاق طبقه بالا رو اجاره مي ده و صبحانه و شام در اجاره شامل مي شه, اينطوري بود كه تصميم گرفتم اطاق رو ازش اجاره كنم چون اطاق وسايل ضروري زندگي رو داشت و هم نمي بايست نگران شام و صبحانه باشم و هم ارزون تر از هتل مي شد با خودم فكر كردم كه يك مدت اونجا مي مانم تا جا نيافتم و بعد يك جاي مستقل مي گيرم ִولي نه عكسي از اطاق ديده بودم و نه از خانواده جوانا. در ذهنم فكر مي كردم خانواده جوانا مثل يك خانواده معمولي آمريكايي كه
درفيلم ها ديده بودم باشن موهاي بلوند چشم هاي آبي نمي دونم چرا تصوير دعا كردن قبل از غذا همه اش درذهنم مي آمد مثل فيلم كرامرعليه كرامر

چمدان هايم رو گرفتم و رفتم بيرون تا تاكسي بگيرم ولي جلوي اون قمست هيچ تاكسي نبود يك مدت طولاني ايستادم تا از دور يك تاكسي داشت نزديك مي شد با شدت خودمو انداختم جلوي ماشينش طرف هم ترسيده بود يك ترمز شديد گرفت و ايستاد بعد هم سرشو از ماشين اورد بيرون يك فحش جانانه به اسپانيايي داد و رفت با خودم گفتم لابد چون مي خواسته من نفهمم به اسپانيايي فحش دادهִ حالم خيلي گرفته بود هواي سرد و خشك هم توي صورتم مي زد بعد از يك مدتي از يك آقايي كه لباس كاري فرودگاه تنش بود پرسيدم من تاكسي مي خواهم اون بهم گفت كه بايد قسمت ديگه بروم اونجا ايستگاه تاكسي هست, با خودم فكر مي كردم ايستگاه تاكسي؟ ايستگاه اتوبوس شنيده بوديم ولي نه تاكسيִ بعد از مدتي راهپيمايي ديدم چندين تاكسي پشت سر هم ايستادن تازه متوجه شده بودم كه اينجا مثل ايتاليا و ايران نيست كه وسط خيابان بپري جلوي ماشين تا تاكسي بگيري اون موقع بود كه فهميدم چرا اون بنده خدا راننده تاكسي ترسيده بود خلاصه رفتم در صف و تاكسي گرفتم سوار تاكسي شدم راننده تاكسي يك نگاهي بهم كرد و گفت هتل؟ گفتم نه خيابان هرندون شماره ٢٥٤دوباره اون گفت هتل؟ و گفتم نه خيابان هرندون, آقا يك كلمه انگليسي هم بلد نبود بعد با اسپانيايي شكسته بسته بهش گفتم خيابان هرندون شماره ٢٥٤ اون هم شروع كرد اسپانيايي با لهجه غليظ مكزيكي صحبت كردن من هم هاج و واج بهش نگاه مي كردم فقط كلمه گرانده رو مي فهميدم كه مي شد بزرگ بعد از مدتي كلنجار رفتن راننده رفت بيرون تا از راننده هاي ديگه بپرسه ٣ و ٤ نفر دور هم جمع شدن و در حالي كه اسپانيايي حرف مي زدن از بيرون به من كه داخل ماشين نشسته بودم نگاه مي كردن بعدش هم رفتن يك نفر رو از فرودگاه آوردن كه مثلا بشه مترجم, مترجم كه يك پسر چاق مكزيكي بود به من گفت كه راننده داره مي گه خيابان هرندون خيلي بزرگه كدام تقاطع مي خواهي بروي من هم گفتم نمي دونم من الان رسيدم فقط همين آدرس رو دارم وشماره تلفن اون هم شماره رو خواست من هم دادم پسر چاقي كه ميرجم شده بود به شماره زنگ زد و بعد از مدتي صحبت كردن آدرس دقيق رو گرفت و بعد به اسپانيايي به راننده گفت و ما بعد يك عالمه معطلي راهي شديم در راه باورم نمي شد كه اولين مكالمه اي كه من در اين شهر كردم اسپانيايي بود همش در طول سفر نگران بودم كه انگليسي ام زياد خوب نباشه و مردم نفهمن چي مي گويم ولي حتي فكرش هم نمي كردم كه دراولين برخورد احتياج به دانستن اسپانيايي اون هم به لهجه مكزيكي داشته باشم در راه در حالي كه به آهنگ هاي مكزيكي در تاكسي گوش مي كردم راهي شهر شديم, شهر فقط ساختمان هاي عريض بود و خانه هاي مسكوني هم شكل. بي ريخت ترين ده بزرگي كه تا حالا ديده بودم از همون موقع باور كردم كه من و فرزنو سر سازش نخواهيم داشت

ادامه دارد



1:19 AM

Comments

Siah | July 8, 2007 12:30 AM

جناب سياه شما تا اطلاع ثانوي اينجا ممنوع كامنت هستيد , ممنون از مشاركتتون

اعلي حضرت حاج آقا | July 8, 2007 12:34 AM

دستت درد نکنه ما که دیگه ناامید شده بودیم

علف هرزه | July 8, 2007 3:44 AM

Salam Ala Hazrat Jan:

You writing is so sweet. Please don't wait a long time before you continue. Your story brims with honesty.

Nazy | July 8, 2007 7:32 AM

منم یاد یه فیلم افتادم....

شاهین | July 8, 2007 8:23 AM

mamnoon!

Niloofar | July 8, 2007 12:30 PM

mehran, is that you?

sepehr | July 8, 2007 10:46 PM

با این سرعت بخواهی بنویسی قبول نیست .
الان که این ها رو خواندم خنده ام گرفت ولی فکر می کنم چه سوهانی به اعصاب تو زده شده در بدو ورود به ایالات متحده.

غزل | July 9, 2007 1:02 AM

shoma mesle in masulane seda vo sima khoshetun miad joone melato be labeshun beresuni? eine serial ha ke vasatesh ye mah be khatere moharamo ye mah be khatere mah ramezoon ghat mikonan pakhshesho, edame nemidi in posteto. baba benevis, melat montazeran.:)

maryam | July 9, 2007 1:17 AM

Post a comment