Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



بلوط
سرزمین رویایی
Gargle me
شبیر
مریم
کرمانیان
آذرستان
From Berkeley
بهار
ميرزا پيكوفسكي
از پشت يك سوم
رویاهای گمشده
مريم گلي
حاجی واشنگتن
مرا زندگي کن
ماکان
نق نقو
خيلي دور، خيلي نزديك
بایرامعلی
روژ
تمشك
خورشيد خانم
آلوچه خانوم
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
آن سوی دیوار
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
زن نوشت
FarNice
عسل بانو
دختر كولي
آقا حميدرضا
روز برمی آید
Iran-Italiano
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت سوم
| Main |
صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت پنجم
»

صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت چهارم

July 9, 2007

براي قسمت سوم اينجا برويد


افسانه هاي آسيايي


hiltrmg3.gif

بعد از حدود نيم ساعت رانندگي در اتوبان هاي عريض در وسط شهري صاف و بي ريخت تاكسي جلوي يك خآنه بزرگ ايستادִ از تاكسي پياده شدم پول تاكسي رو دادم وبا چمدان هاي بزرگم كشان كشان به طرف در خانه رفتم , پشت در خانه كه بودم صدا هاي زيادي مي آمد مثل اينكه مهماني باشد زنگ رو زدم و بعد از مدتي در باز شد اولين چيزي كه به چشمم خورد عكس پادشاه تايلند بود خيلي تعجب كردم بعد پايين رو نگاه كردم ديدم كه يك پسر آسيايي با چشماني تنگ داره بهم لبخند مي زنه با اينكه شوكه شده بودم فكر كردم كه خانه را اشتباهي اومدم از پسر كوچولو معذرت خواهي كردم و چمدان هايم رو برداشتم و در حالي كه به راننده تاكسي فحش مي دادم كه منو اشتباهي آورده برگشتم به سمت خيابان كه همان موقع يكي از پشت اسم من رو صدا كرد برگشتم يك خانم لاغر چشم تنگ با دماغي پهن و موهايي كوتاه لبخندكانان در حالي كه كه يك لشكر آدم پشت سرش ايستاده بودن و همه به من نگاه مي كردن ازم پرسيد :

شما مهران هستي؟

مي خواستم بگم نه بخدا من غلط بكنم مهران باشم جد و آباد من غلط بكنن كه اسم منو مهران بگذارن, اسم من چارلي هست, خانم شما را به خير ما را به سلامت ولي يادم اومد اگراينو بگم امشب بايد در خيابان بخوابم لبخندي از ترس زدم و گفتم:

بله!

با بله گفتن بنده سروصدا بلند شد, تمام جمعيت پشت سر جوانا ريختن بيرون و چمدان هاي منو گرفتن و بقيه هم دورتا دور در ورودي يك راهرو درست كردن و من هم در حالي كه به همه لبخند مي زدم وارد خانه شدم همان موقع يك خانم مسني يك دسته گل به من داد و با زبان آسيايي شروع كرد حرف زدن كه يك دختر جوان از پشت شرم گفت:

مادربزرگم داره به شما خوش آمد مي گهִ

من هم تشكر كردم و وارد خآنه شدمִ در خانه يك بوي تند ادويه مي آمد يك مهمانخانه بزرگ بود كه در ته اطاق فقط يك مبل يك نفره بود و بالاي آن عكسي قديمي از يك آقاي آسيايي كه معلوم بود از جد خآنواده هستִ منو روي مبل نشوندن و اون جمعيت از پير و جوان جلوي من روي زمين نشستن همه با چشمان تنگشان بمن نگاه مي كردن, من بيچاره هم دست و پاچه شده بودم نمي فهميدم چي بگم يا چكار بكنم با خودم فكر مي كردم كه اين جمعيت چه مليتي دارن نمي تونستن ژاپني باشن چون خانه شان خيلي بهم ريخته بود نمي تونستن چيني باشن چون صورتشان به پهني چيني ها نبود نمي تونشتن تايلندي باشن چون چشم هايشان خيلي تنگ بود ولي عكس پادشاه تايلند جلوي در ورودي منو يك كم به شك انداخته بود كه تايلندي باشن ولي قيافه هاشون بيشتر به مغولي مي خورد با خودم فكر مي كردم شايد مغولي هستن و چون مي ترسن بگن مي خواهن خودشونو تايلندي جا بزنن مثل ما ايراني ها كه خودمونو ايتاليايي جا مي زنيم در همين فكر ها بودم كه بلاخره جوانا از من پرسيد :

با ديدن ما تعجب كردي

من هم كه يك دسته گل دستم بود و روي مبل بالاي همه نشسته بودم نگاهي به جمعيت كه روي زمين نشسته بودن انداختم از ترس آب دهنم را قورت دادم و گفتم:

نه اصلا , براي چي تعجب!!

يكي از بزرگترين دروغ هاي زندگيم رو گفتم ,داشتم از تعجب احساس خفگي مي كردم در ذهن من جوانا و خانواده اش با آنچه فكر مي كردم خيلي فرق مي كرد باديدن اون همه مغولي دراولين برخوردم در آمريكا تعجب هم داشت جوانا كه با لهجه آمريكايي حرف مي زد گفت:

نگران نباش اين جمعيت همه اينجا زندگي نمي كنن همه اومدن امروز اينجا ديدن توִ

يك كم خيالم راحت شد جوانا شروع كرد به معرفي خانواده اش از مادر خودش گرفته تا پدر و مادر شوهرش كه همه اونجا بودن همه قد هاي كوتاه و لاغر اندام و چشماني خيلي تنگ , بلند قدترينشان برادر جوانا بود كه قدرش تا سينه من مي رسيد همه شان بدون استثناء براي صحبت كردن با من بايد سر هايشان را بالا مي گرفتن بعد از مدتي طاقت نياوردم و از جوانا پرسيدم :

مليت شما چي هست؟

جوانا گفت : همانگ , در موردش قبلا شنيده بودي؟

من هم گفتم نه و جوانا تمام داستان زندگي خودش و مردمشو برايم تعريف كرد همانگ يك طايفه آسيايي هستن كه در جنوب شرقي آسيا زندگي مي كنن اين طايفه كشور ندارن و در كوه هاي بين ويتنام , لائوس و تايلند زندگي مي كنن, در جنگ ويتنام آنها به آمريكايي ها كمك اطلاعاتي مي كردن و همين باعث شد كه گروه زيادي شان رو به آمريكا بيارن و چون مردمي كشاورز بودن آنها رو به مناطق كشاورزي مثل فرزنو آوردن جوانا از همانگ هاي تايلند بود در تايلند بدنيا آمده بود ولي وقتي ٣ ماه بوده خانواده اش به آمريكا آورده شدن مادر جوانا انگليسي صحبت نمي كرد ولي بچه ها و نوه هاش آمريكايي بودن در طول مدتي كه در خانه جوانا زندگي مي كردم خيلي با فرهنگ همانگ آشنا شدم يك با جوانا برايم گفت كه مادرش و پدرش وقتي به آمريكا آمده بودن بهشان پودر رختشويي مي دن كه لباسهايشان را بشورن ولي آنها پودر رو براي شام مي خورن, ولي در فرزنو با خيلي از همانگ ها نسل جديد آشنا شدم كه واقعا با هوش و زحمت كش بودن ولي در عين حآل حتي نسل جديد و تحصيل كرده شان هم سخت سنتي بودن

خلاصه بعد از خوردن نهار كه يك سوپ تند بود به اطاقم رفتم حدود ساعت ٦ بعدظهر بود در تختم دراز كشيدم به اتفاق هايي كه برايم افتاده بود فكر مي كردم هيچكدام از تصوراتي كه از آمريكا داشتم با واقيعت هايي كه ديده بودم مطابقت نمي كرد بد جور ترسيده بودم دلم براي مادرم براي ايتاليا براي اطاقم كه پنجره اش روبه روي كليساي سن جواني بود تنگ شده بود, ولي شايد اولين چيزي كه آمريكا به من ياد داد اين بود كه در اين سرزمين هر رنگ و مذهبي داشته باشي خارجي حساب نمي شي همه آمريكايي ها اون سفيد پوست هاي پولداري كه ما در آروپا ديده بديم نيستن در آمريكا مي تواني آمريكايي باشي اين موضوع كمي بهم دلگرمي داد بعد به خواب عميقي رفتم تا ساعت ٨ بعدظهر روز بعد از اطاقم بيرون نيامدم جوانا مي گفت كه دوبار آمده بالاي سرم مطمئن بشه كه زنده هستم نمي دونم شايد تمام بدنم و روحم احتياج به يك استراحت طولاني داشت چون هردومان مي دانستيم كه وقتي چشمام هايمان باز مي شود زندگيمان ديگه مثل قبل نخواهد بود

ادامه دارد


3:52 PM

Comments

Thanks Mehran. This is great. Can't wait for the rest. Khoob bash.

Nazy | July 9, 2007 4:33 PM

قسمت اعظم مراجعین آسیایی ما هم مانگ هستند. به خاطر اینکه دولت امریکا به خاطر همین دربه دری که گفتی و مخصوصا دیکتاتوری که تو چند دهه اخیر به اونها شده به مانگها پناهنگی میده
جمعیت بزرگی از اونها هم در سکرمنتو هستند. که همین چند وقت قبل هم جلوی سازمان کنگره ایالتی تظاهرات و اینها داشتند ظاهرا برای دادگاه دیکتاتورشون یا همچین چیزی.
من چهارتا همکار مانگ دارم و همیشه کمترین مشکلاتم با اونها و چه مراجعه کننده های پناهنده اونهاست.
مثل ما ایرانی ها خیلی به تحصیل اهمیت میدن. این سالها یک جمعیت درست و حسابی برای خودشون هم تو دیویس درست کردند. دستی هم به سیاست دارند و من مطمینم تو سالهای آینده چیزهای بیشتری از مانگهای رهبر خواهیم شنید.
یه جورهایی هم فرهنگ پدرسالارشون به ما نزدیکه اما هم هر وقت میخوام خودم رو خوشحال کنم میگم پس اگه مانگ بودم چی. حالا استریوتایپ نسازیم اما کلا جامعه به شدت مرد سالاری دارند. در حدی که خیلی ها هم در امریکا چند زنه هستند و یک چیز دیگه اینه آمار خشونت خانگی مانگها در بین بقیه آسیایی های مقیم امریکا اول یا دوم هست.
ولی این تاکیدشون برای تحصیل خیلی برای من جالبه.
یه دوستی دارم که با خودش می شن ده تا بچه. همه این ده تا از یو سی های اینجا یه لیسانس دارن یا فوق. در صورتی که مثل همین میزبان تو والدینشون اصلا انگلیسی بلد نیستند.
کلا به نظر من مانگها آدمهای خون گرمی هستند و زودتر از بقیه آسیایی ها با آدم جور میشن.
من دیگه خیلی حرف زدم. اما چون دو ترم قبل یه تحقیق کوچیکی هم در این مورد داشتم خواستم عرض اندام بکنم.
ارادت

لوا | July 9, 2007 9:39 PM

لوا جان ممنون
از اينكه اين مسئله رو عنوان كردي دلم مي خواست بيشتر در مورد همانگ بنويسم ولي از داستان اصلي دور مي شدم, همانطور كه گفتي نسل جديد همانگ خيلي تحصيل كرده هست بخصوص بين دخترانشون ولي متاسفانه مردسالاري بينشان بي داد مي كنه مرد چند تا زن مي گيره حتي اينجا در آمريكا تمام تصميمات توسط مرد انجام ميشه و داشتن پسر خيلي براشون افتخار آفرينه ولي فكر كنم به مرور زمان نسل آمريكايي شان اين رو عوض كنن

اعلي حضرت حاج آقا | July 9, 2007 10:11 PM

khoobe!mersi ke in daf`e zoodtar edaame daari.
goftam haalaa baraaye shenidan e baghiye maajaraa -mesl e in serialaay e Irani -baayad ye hafte sabr konim.

Niloofar | July 10, 2007 3:03 AM

Post a comment