




براي قسمت چهارم به اينجا برويد
رئيس جمهور جديد من

وقتي چشم هايم رو باز كردم براي يك لحظه فراموش كردم كجا هستم ولي باديدن چمدانهايم در گوشه اطاق همه چيز يادم آمد به ساعت نگاه كردم ساعت ٨ شب بود باور نمي كردم كه ٢٦ ساعت خوابيده باشم ليوان آبي كه جوانا در كنار تخت برايم گذاشته بود سر كشيدم دوباره روي تخت دراز كشيدم كه يكهو يادم آمد امروز قرار بود داييم به فرزنو بيايد از جا پريدم با دست پاچه گي لباس هايم را عوض كردم و به طبقه پايين رفتم در حالي كه از پله ها پايين مي رفتم صداي تنها دايي ام راكه از مهمانخانه مي آمد شنيدم پا هايم به لرزه در آمدن نمي دونستم كه آمادگي دارم كه تنها دايي ام را براي اولين بار در عمرم ببينم, وقتي مان ٧ ماهه بودم دايي من به امريكا مهاجرت مي كنه و ديگه هيچ وقت به ايران بر نمي گرده, اون تنها برادر و كوچكترين عضو خانواده مادرم بود من هيگ وقت نديده بودمش ولي هميشه حرفش در خانه مان بود از گوشه ديوار به مهمانخانه نگاهي انداختم دايي ام در ته اطاق روي همان تك مبل يك نفره نشسته بود و خانواده جوانا روي زمين روبه روي اوִ وارد اطاق شدم و سلام كردم نمي دونستم چه كار بايد بكنم خويشتي كه غريبه بود دايي ام بلند شد و بطرف من آمد وقتي نزديك شد باور نمي كردم كه چشمانش كپي چشمان مادرم و لبخندش كاملا شبيه لبخند هاي زنده ياد پدر بزرگم باشه با ديدن آن چهره آشنا بشدت احساس امنيت كردم احساسي كه اين چند روزه بهش احتياج داشتم
آن شب با دايي ام راهي شهر سكرمنتو شديم اون اونجا زندگي مي كرد در راه حرفهاي زيادي زديم از خانواده از ايران از سياست از هنر خوشحال بودم كه با دايي ام هم سليقه هستم و اون هم خوشحال بنظر مي رسيد شب خوبي بود تا اينكه به خانه رسيديم بعد از روشن كردن تلويزيون خبر دار شديم كه آمريكا رئيس جمهور جديدي داردִ من وقتي ايتاليا بودم انتخابات آمريكا انجام شده بود ولي به خاطر مشكلاتي كه در شمارش راي در ايالت فلوريدا بوجود آمده بود قرار بود دادگاه عالي تصميم نهايي رو بگيره و آن روز هم راي دادگاه اعلام شده بود با شنيدن خبر پيروزي بوش حآلم گرفته شد خيلي دلم مي خواست كه ال گور ببره از همان موقع معلوم بود كه دارو دسته بوش دنبال جنگ ستيزي هستن و من هم چون اقامتم را هم از دولت كلينتون گرفته بودم از همان اول خودمو طرفدار حزب دمكرات مي دونستم با اينكه با مرور زمان نتيجه گرفتم كه حزب دمكرات مي تونه خيلي مفيد تر براي جامعه آمريكا باشه اون شب تا دم صبح جلوي تلويزيون نشستم و اخبار را نگاه كردم سخنراني ال گور و خداحافظي او از دنياي سياست غم ناك بود معلوم بود كه آمريكا وارد مرحله جديدي از تاريخش مي شود مرحله اي كه با چند سال گذشته اش كاملا متفاوت خواهد بودִ
من حدود ٢ هفته خانه دايي ام در سكرمنتو ماندم و بعد از گذراندن اولين كريسمس قرار شد با دايي ام براي گردش به سن فرانسيسكو برويم
ادامه دارد
Comments
خیلی دوست داشتم این خاطراتت رو و یاد اولین روزهای دور از خانواده بودن و اولین قدمهای مصتقل شدن خودم افتادم . خیلی خوب اون روزهای تو رو دیدم و حست کردم:)
بهار | July 10, 2007 5:21 AM
Salam Mehran. Baz oomadam!
This is great. Thank you for paying attention to this project. I know it must be hard work for you, but I am thoroughly enjoying it!
Although I had seen my brother several times during his summer visits to Iran, I didn't get to really know him until I moved to the US and got to spend time with him here. I know that feeling.
P.S. Jesaratan, please re-read and fix the tying errors.
Nazy | July 10, 2007 7:13 AM
Nazy jan thanks for the attention, this project it is already hard and no time for me to reread and fix ;-)!!!
اعلي حضرت حاج آقا | July 10, 2007 2:13 PM
Mehran Jan, Bashe baba, chera mizani? Just kidding.
Nazy | July 10, 2007 3:58 PM