Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



آن سوی دیوار
بهار
ميرزا پيكوفسكي
حاجی واشنگتن
بلوط
خيلي دور، خيلي نزديك
ماکان
نق نقو
آقا حميدرضا
Iran-Italiano
آذرستان
شبیر
مریم
از پشت يك سوم
کرمانیان
رویاهای گمشده
بایرامعلی
خورشيد خانم
مرا زندگي کن
تمشك
آلوچه خانوم
From Berkeley
سرزمین رویایی
زن نوشت
عسل بانو
FarNice
Gargle me
مريم گلي
روژ
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
دختر كولي
روز برمی آید
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت چهارم
| Main |
! نوستالژی افشانی
»

صبح بخير سرزمين آرزوهاــ قسمت پنجم

July 10, 2007

براي قسمت چهارم به اينجا برويد


رئيس جمهور جديد من

feature1.jpg


وقتي چشم هايم رو باز كردم براي يك لحظه فراموش كردم كجا هستم ولي باديدن چمدانهايم در گوشه اطاق همه چيز يادم آمد به ساعت نگاه كردم ساعت ٨ شب بود باور نمي كردم كه ٢٦ ساعت خوابيده باشم ليوان آبي كه جوانا در كنار تخت برايم گذاشته بود سر كشيدم دوباره روي تخت دراز كشيدم كه يكهو يادم آمد امروز قرار بود داييم به فرزنو بيايد از جا پريدم با دست پاچه گي لباس هايم را عوض كردم و به طبقه پايين رفتم در حالي كه از پله ها پايين مي رفتم صداي تنها دايي ام راكه از مهمانخانه مي آمد شنيدم پا هايم به لرزه در آمدن نمي دونستم كه آمادگي دارم كه تنها دايي ام را براي اولين بار در عمرم ببينم, وقتي مان ٧ ماهه بودم دايي من به امريكا مهاجرت مي كنه و ديگه هيچ وقت به ايران بر نمي گرده, اون تنها برادر و كوچكترين عضو خانواده مادرم بود من هيگ وقت نديده بودمش ولي هميشه حرفش در خانه مان بود از گوشه ديوار به مهمانخانه نگاهي انداختم دايي ام در ته اطاق روي همان تك مبل يك نفره نشسته بود و خانواده جوانا روي زمين روبه روي اوִ وارد اطاق شدم و سلام كردم نمي دونستم چه كار بايد بكنم خويشتي كه غريبه بود دايي ام بلند شد و بطرف من آمد وقتي نزديك شد باور نمي كردم كه چشمانش كپي چشمان مادرم و لبخندش كاملا شبيه لبخند هاي زنده ياد پدر بزرگم باشه با ديدن آن چهره آشنا بشدت احساس امنيت كردم احساسي كه اين چند روزه بهش احتياج داشتم

آن شب با دايي ام راهي شهر سكرمنتو شديم اون اونجا زندگي مي كرد در راه حرفهاي زيادي زديم از خانواده از ايران از سياست از هنر خوشحال بودم كه با دايي ام هم سليقه هستم و اون هم خوشحال بنظر مي رسيد شب خوبي بود تا اينكه به خانه رسيديم بعد از روشن كردن تلويزيون خبر دار شديم كه آمريكا رئيس جمهور جديدي داردִ من وقتي ايتاليا بودم انتخابات آمريكا انجام شده بود ولي به خاطر مشكلاتي كه در شمارش راي در ايالت فلوريدا بوجود آمده بود قرار بود دادگاه عالي تصميم نهايي رو بگيره و آن روز هم راي دادگاه اعلام شده بود با شنيدن خبر پيروزي بوش حآلم گرفته شد خيلي دلم مي خواست كه ال گور ببره از همان موقع معلوم بود كه دارو دسته بوش دنبال جنگ ستيزي هستن و من هم چون اقامتم را هم از دولت كلينتون گرفته بودم از همان اول خودمو طرفدار حزب دمكرات مي دونستم با اينكه با مرور زمان نتيجه گرفتم كه حزب دمكرات مي تونه خيلي مفيد تر براي جامعه آمريكا باشه اون شب تا دم صبح جلوي تلويزيون نشستم و اخبار را نگاه كردم سخنراني ال گور و خداحافظي او از دنياي سياست غم ناك بود معلوم بود كه آمريكا وارد مرحله جديدي از تاريخش مي شود مرحله اي كه با چند سال گذشته اش كاملا متفاوت خواهد بودִ

من حدود ٢ هفته خانه دايي ام در سكرمنتو ماندم و بعد از گذراندن اولين كريسمس قرار شد با دايي ام براي گردش به سن فرانسيسكو برويم

ادامه دارد


2:57 AM

Comments

خیلی دوست داشتم این خاطراتت رو و یاد اولین روزهای دور از خانواده بودن و اولین قدمهای مصتقل شدن خودم افتادم . خیلی خوب اون روزهای تو رو دیدم و حست کردم:)

بهار | July 10, 2007 5:21 AM

Salam Mehran. Baz oomadam!

This is great. Thank you for paying attention to this project. I know it must be hard work for you, but I am thoroughly enjoying it!

Although I had seen my brother several times during his summer visits to Iran, I didn't get to really know him until I moved to the US and got to spend time with him here. I know that feeling.

P.S. Jesaratan, please re-read and fix the tying errors.

Nazy | July 10, 2007 7:13 AM

Nazy jan thanks for the attention, this project it is already hard and no time for me to reread and fix ;-)!!!

اعلي حضرت حاج آقا | July 10, 2007 2:13 PM

Mehran Jan, Bashe baba, chera mizani? Just kidding.

Nazy | July 10, 2007 3:58 PM

Post a comment