




امروز سالروز روزي است كه براي هميشه در دفتر زندگي من ثبت شده
سارا مي نويسد
داشت میومد ایران . میگفت : دلهره دارم . از روبرو شدن با آدمهایی که این همه سال فقط صداشونو شنیدم.مادرم.پدرم.خواهرم.تو. پرسیدم : چرا؟ گفت :داشتم میرفتم یه پسربچه بودم . معصوم و خجالتی. حالا یه مرد
شدم . بزرگ شدم...دلهره دارم نمیدونم دوست من. من به سالگردها همیشه احترام میزارم. یه چیز مقدسی هست توی روزهایی که منتظریم تا بهشون بگیم :"...مین ساگرد" یه حس غریبی داره.و امروز ،در اتاق خودم با این همه دلبستگی که موج میزنه زیر سقفش ، به روز رفتن که فکر می کنم پشتم می لرزه . به اینکه من آیا در ...مین سالگرد ریشه کندن و دل جا گذاشتنم تو این خاک چه خواهم نوشت....
بايرامعلي مي گويد