




يك روز بعد از مدرسه وقتي رفتم خانه, مادر محترم طبق معمول گفتن برو دست هايت را بشور بيا نهار بخورִ من هم بدون توجه رفتم سر ميزִ ايشون دوباره گفتن دست هايت را بشور, منهم بدون توجه شروع كردم به غذا خوردن بعد مادرم ظرف غذا رو از جلوي من برداشت و من كه عصباني شده بودم با تقليد از ونداد گفتم: پدر س گ , مادر ج ن د ه
ايشون هم با اينكه هاج واج منو نگاه مي كرد با همان ظرف غذا كوبيدن بر سر بندهִ چشمتون روز بد نبينه اون روز يك درسي به من داده شد كه تا ١٨ سالگي هيچ وقت هوس
نكردم تهراني با كلاس بشم
وقتي ١٨ ساله شدم و راهي فرنگ, اوضاع عوض شدִ وارد كشوري شدم كه خيلي متفاوت بودִمخصوصا فرهنگ حرف زدنִ كلمه هايي كه در زبان خودم ممنوع بودن در زبان آنها حرف هاي عاميانه بودִ هر دفعه تلويزيون يا روزنامه نگاه مي كردي مي بايست چشم ها تو از خجالت ببندي هر وقت با كسي حرف مي زدي طرف يك كلمه بال دار يا بي بال مي گفت مي بايست سرتو بندازي پايينִ ولي خوب مدتي گذشت و اين كلمه هاي زشت ديگه زشت نبودִ اينقدر با زبان و فرهنگ اين كشور خو گرفته بودي كه مثل خود آنها حرف مي زديִ شده بودي يكي مثل آنهاִ تا اينكه روزگار من را به كشور دوم ما ايراني ها يعني كاليفرنيا آوردִ اينجا دوباره روز از نو روزي از نوִ به علت جمعيت زياد هم وطن بعضي موقع ها بنده وقتي ذوق زده مي شم فرهنگ ها رو قاطي مي كنم و در ميان يك مشت هم وطن بي بال يك كلمه بال دار مي پرانم و يا برعكس, اون وقت مي بينم كه صورت هاي همه سرخ شده و سرها پايين و در دلشان دارن مي گن اين خرس گنده چقدر بي تربيته ديگه باهاش حرف نزنيمִ ديروز با دايي محترم خودم داشتم تلفني حرف مي زدم و دوباره يكي از اون كلمه هاي بي بال از دهنم در رفت و ايشون نيم ساعت داشتن منو نصيحت مي كردن كه بچه ديگه داره سي سالت مي شه خجالت بكشִ خب ما اينيم كه هستيم
مي گم اين چند فرهنگي شدن هم دردسر داره هاִ
حالا همگي براي دوري از شرحرف هاي با كلاس ,صلوات!
پִن١: نمي دونم اين يارو ايندفعه چه كاسه اي زير نيم كاسه اش هست ولي همين كه فعلا در وبلاگ اش رو بسته خيلي حال مي ده, وبلاگستان يك چند وقتي از بوي گند زباله در امان مي مونه
Comments
shomaa hamishe sa`y konin yek farhang baraaye khod-etoon daashte baashin,taa dochaar in joor dard e sar-haa ham nashin.
ye sari ham be harfaaye ghashang e doost-emoon bezanin:
http://iblogfa.com/post-43.aspx
Niloofar | August 11, 2007 4:43 AM
به به نيلوفر خانم شما كجاييد از شما چند وقته كه خبري نيستִ داشتم نگران مي شدم
;-)
اعلي حضرت حاج آقا | August 11, 2007 4:55 AM
والا بخدا بچه های تهران این طوری نیستن. اتفاقا من هم زمان موشک باران ها مدتی یک شهرستان بودم و در آنجا کلی کلمات قصار یاد گرفتم. این به اون در!
حاجی واشنگتن | August 11, 2007 8:14 AM
well, if you keep the wingless ones in italian, i'll guess you'll be safe;)
and ohhhhhh those pencilcases... very nostalgic.
jeerjeerak | August 11, 2007 8:16 AM
حاجي جان بنده سر اون كلمات قصار كتك خوردم, نمي دونم مي شه مساوي كرد يا نه
JeerJeerak: yeah, those pencile cases were fun to play with
اعلي حضرت حاج آقا | August 11, 2007 1:44 PM
حالا بچه تهرونی های اون زمان هم اینقدر بی حیا نبودن..... حالا چی به دایی جان گفتی؟؟
ماکان | August 11, 2007 7:20 PM
والله مارو فرستادن اون موقع بندر انزلی . اونجا چون فک و فامیل محترم ،استعداد مارو دیدن که خیلی جای گل و شکوفه داره هنوز ، شبا که جمع می شدن یه جا ، بعد از شام میشوندنمون وسط میگفتن "ادای فلانی رو درآر که موقع دستشویی رفتن قیافش چطور میشه.ادای بساری رو در آر که موقع خواب به زن دومش چی میگه. آقای ... وقتی یه زن چاق دید زیر لب چی گفت؟؟؟ هاااا پیر شی الهی چه بچه با استعدادی.به مامان بابا نگیا.... خدا این صدامو خفه نکنه!!! " راستش مهران عزیز به خاطر اون ضربه بشقاب متاسفم. نامردی بود .اما خب حالا هم که مثلا ما اینجا ادعامون می شه و کلی بزرگ شدیم و اینا ، هر بار یکی از اون پناهدهنده های عزیز رو می بینیم که با یه لبخند موذی انگار دارن میگن : "بشین بابا سر جات. من که یادمه بچگیات گیرت میاوریم شبچره میشدی واسمون " خدارو شاهد میگیرم که این از کوبیدن ظرف که سهله ، از ضربه قابلمه غذا تو فرق سر بدتره..
sarah | August 11, 2007 10:24 PM
به ماكان: آقا نمي شه اينجا گفت زير ١٨ سال ياد مي گيره بده
به سارا: سارا جان خيلي جالب گفتي, خيلي خنديدمִ دستت درد نكنه براي نوشتن خاطره ات
اعلي حضرت حاج آقا | August 12, 2007 12:15 AM
اعلیحضرتا.دست ملوکانه درد نکنه.اول صبحی کلی خندیدیم و روحمان شاد شد
ایکاش این قسمت ایتالیایی او ویدیوها رو هم ترجمه می کردید تا ما بیشتر یاد میگرفتیم
:)
بایرامعلی | August 12, 2007 10:11 AM
اعلی حضرت مشکل شما این بوده که از اول این حرفهای بالدار را به صورت اصولی یاد نگرفتی که حالا گیر افتادی ما هم بچه گی ها زیاد از این حرفها میزدیم (هنوز هم میگیم)ولی هیچ وقت جلوی مامانمون که نگفتیم دو رو بودن را باید یاد میگرفتی
گلابی | August 12, 2007 8:41 PM
به به میبینم که زمان بمبارون به همه خوش گذشته:))) البته به هم بد نمی گذشت. بچه بودیم کلی میخندیدیم با فک و فامیل.
آهو | August 13, 2007 1:52 AM
akheyyy..hamash sahneye koobide shodaneboshgab be saret ro rtasavvor mikonam va kolli khandam migire...
maryam | August 13, 2007 3:30 AM
Ala Jan. You are so funny! I just want to know if you finally did wash your hands that day or not! I would have never thought that your Majesty was a "Hassani" when you were young! And a Baldar Hassani at that! My kids cuss all the time and I just ignore them. Young people need to "experiment" with the language. Be good Ala Hazrat Haj Hassani Agha!
Nazy | August 14, 2007 1:18 AM
اعلی حضرت حاجی اقای عزیز یک پستی بنویسند که ما هم حرفی برای زدن داشته باشیم! آن بالایی هم بدون شرح بود به عقل ناقص ما چیزی خطور نکرد
ا. ش. | August 14, 2007 1:36 PM
متلك مي گين يا چوب كاري مي فرمايين جناب اִ ش ؟
اعلي حضرت حاج آقا | August 14, 2007 5:03 PM
اعلیحضرتا، قلم زیبایی داری و روان می نویسی، خوشمان آمد
پاکدل
پاکدل | August 15, 2007 12:59 AM
اجيجم ، اون جامدادی ها برقی نبودن!!!! فنری بودن!!!!!! واقعا که...، آمريکا هم بری باز بچه شهرستانی! !!
!!!
khodam | August 15, 2007 10:49 AM
من هميشه پدرم مراقب بود با بچه شهرستاني ها نپرم كه نكنه حرف هاي بد تو دهنم بياد.
واقعا بر عكسه والا
يادداشت هاي شبانه | August 15, 2007 11:24 AM
سلام . جالب بود ...چند فرهنگی شدن رو خوب گفتین . ولی به جان خودم ما بچه پایتخت بودیم . جامدادی برقی داشتیم . کلاس پنجم رو هم در شهر اجدادمون خوندیم به همون علت موشک باران . ولی حرفهای بالدار به قول شوما بلد نبودیم !!!!!!!
ولی اینو که بعد یه مدت جای فرهنگ و ضد فرهنگ عوض میشه قبول دارم . شاید روزی برای من رابطه قبل از ازدواج و تعریفش زمین تا آسمون فرق میکرد ولی حالا اگه یه بچه ای داشته باشم یه جور دیگه با جریان برخورد میکنم . به هر حال بسی خوشوقتیم از آشناییتان
سبز باشید
مخمل بانو | August 15, 2007 11:25 AM
you can also see south park movie 'bigger longer and uncut'
--> (disclaimer: it is about censoring f-words and nothing else)
Anonymous | August 15, 2007 11:31 AM
همش عقده حقارت بچه شهرستان بودن - تو انور دنيام که بری بازم شهرستونی هستی - عقده از تو نوشتنتم پيداست - متاسفم
shoona | August 15, 2007 12:31 PM
من با 20 سال سن هنوز این کلمات با کلاس رو به زبان نیاوردم(چشمک)!
یه دل کوچولو | August 15, 2007 12:40 PM
as in what the hell are these mishe fahmid hamchin chand farhange hasti
badragheh | August 16, 2007 2:49 AM
سلام
واااي اون جامدادي برقي رو كه گفتي الان يادم افتاد ، انگار مثلا 18 سال بود چنين چيزي از كله ام پاك شده بود و همين حالا دوباره يادشون افتادم ... چه با حال بود !
اما اصل مطلبي را كه گفته بودي ، حالا به نظرت اين تقابل فرهنگ ها در مورد بال دار و بي بال كدومش درست تره ؟ بعضي وقتها فكر مي كنم چرا اينقدر فرهنگهامون متفاوته ؟
ببين من هميشه ايران بودم اما مثلا خيلي چيزها كه براي يك غربي و يا اروپايي خيلي عاديه اينجا همه بايد سقف رو نيگا كنن و سوت بزنن . بين فرهنگ آمريكا و اروپا هم اين همه فاصله وجود داره ؟
Mehdi | August 19, 2007 2:02 AM
راستی از اینکه دیدم هم استانیم هستسد حس خوبی...
نگار | August 22, 2007 11:45 AM
ما آخرسر نفهمیدی ما؟ به دایی جان چی گفتی؟
ماندانا | June 11, 2008 8:12 AM