هديه
September 25, 2007
شگفتا که نبودیم
.عشق ما در ما حضورمان داد
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعه نخستین دم ماضی
غریویم وغوغا
اکنون
نه کلامی به مثابه مصداقی
که صوتی به نشانه رازی
.....هزار معبد به یکی شهر
شاملو
اين شعر هديه اي است كه از يك عزيز نديده بخاطر سمينار گرفتم و دارم حسابي ذوق مي كنم
در ضمن موبايل من در اثر زمين خوردن جان به جان آفرين تسليم كردִ اگر زنگ زديد جواب ندادم فكر نكنيد كه من هم جان به جان آفرين تسليم كردم

اين هم يك عكس از سمينار, بنده نفر آخر از چپ هستمִ دست از سر ما براي عكس تار پايين برداريد