جنگ
September 28, 2007
اين هفته برابر بود با بيست و هفتمين سالگرد آغاز جنگ ايران و عراقִ جنگي كه هشت سال روزگار مردم عادي دو كشور رو سياه كردִ من در سال هاي جنگ خيلي كوچك بودمִ تنها چيزي كه از جنگ يادم است سال هاي آخر بود كه جنگ به شهر ها كشيده شده بودִ اون صداي آژير خطر رو يادم هستִ يادم هست كه هميشه از رسيدن شب مي ترسيدمִ هميشه حمله هاي موشكي شب ها انجام مي شدִ برق ها مي رفت و همه ما ها با ترس از خواب بيدار مي شديم و به زير پله ها مي رفتيمִ در عالم كودكي هر عصر كه خورشيد غروب مي كرد وحشت تمام وجودم رو مي گرفت كه شايد فردا همه ما كشته شده باشيم دوران وحشتناكي بودִحال و هواي اون دوران هم با حالا خيلي فرق مي كردִ همه از كوچك و بزرگ, با هر فكر و عقيده اي حس وطن دوستي خودشون رو داشتنִ ما كه اون سال ها دبستان مي رفتيم تنها آرزويمان بود كه وقتي بزرگ شديم, خلبان بشويم و برويم صدام رو بكشيمִ سال ها گذشت و همه ما بزرگ شديم اما همه ما خلبان نشديمִ ولي از قضا صدام با ذلت كشته شدִ و اين شايد بزرگترين آرزوي نسل من بودִ اون موقع حتي فكرش راهم نمي كرديم كه اين انسان ديوانه به اين وضع از بين برودִ آن زمان ها كه شب ها را تا صبح از شدت ترس مردن در زير بمب هاي عراقي سر مي كرديم حتي تصور اينكه در آينده اي نچندان دور رژيم بعث براي هميشه به زبالدان تاريخ انداخته بشود سخت بودִ ولي اين اتفاق افتادִ دنيا بطرفي چرخيد كه هيچ كس فكرش را هم نمي كردִ اين چرخش حتي خود ما را هم شامل شده استִ ان سال ها چه كسي فكرش را مي كرد كه در بيست و هفتمين سالروز جنگ, رئيس جمهور كشور براي غرب با دست خالي چنان خط و نشان بكشدִ خط و نشاني كه مي تواند ايران را وارد جنگي خانمان سوز بكندִ جنگي كه مي تواند براي نسل ها اثرات وخيم از خودش بجاي بگذاردִ سخت است باور كردن اين موضوع كه در بيست و هفتمين سال شروع جنگ به فكر سرشماري همجنسگرايان در ايران باشيمִ دردناك استִ شايد بزرگترين مشكل ما اينست كه هيچ وقت نخواستيم از تاريخ خود درس بگيريمִ و اين است كه روزهاي سياه مان هميشه تكرار مي شوند
Comments
salam, man tu madrese ie dusti dashtam be name leva nemidunam chera fekr mikonam in leva ke shoma azash harf mizanid hamun duste mane, tu in ax ham ieki az in khanuma kheili shabihe levaiee hast ke man mishnakhtam,momkene begid in leva ke shoma azash harf mizanid hamun levaiee hast ke ie zamani ba ham ham madrese budim,ahle sari???? mamnun misham azatun.
leila | September 28, 2007 3:52 AM
خسته نباشی از سمینار.و اگر میگذاشتند که بیایم حتما شرکت میکردم.اما یه چیز برای من حل نمیشه.چرا آدمها حذف میکنند.هنوز نمیدونم چرا حذف شدم.
حامد | September 28, 2007 5:15 AM
من موندم ببينم اصلا كسي نوشته بالا مي خوانه؟؟؟؟
اعلي حضرت حاج آقا | September 28, 2007 5:29 AM
ليلا خانم فكر كنم خودش باشه, من ايمل شما ر و بهش مي دهم
اعلي حضرت حاج آقا | September 28, 2007 6:12 AM
من نوشته بالا رو خوندم !! نميدونم چرا واژه هايي مثل " وطن " و "ايران "و... براي نسل شما و قبلترش معني داشته اما براي نسل من نداره و اينكه قضيه ش هم از كجا آب ميخوره ، اونم نمي دونم ..وباور كردن خيلي چيزها آلان سخت ميتونه باشه شايدم بخاطر فرار از باور كردنهاست كه نميشه راه حل پيدا كرد.
mohi | September 28, 2007 6:15 AM
تو هم؟؟
sarah | September 28, 2007 7:29 AM
دیروز یکی از همشهریهای ما پس از سالها که شیمیایی بود فوت کرد، بدون اینکه تحت پوشش هیچ ارگانی یا بنیادی قرار گرفته باشه و تمام خرجهای بیماری را هم خودش داد، نه اینکه خودش نخواسته باشه که جانباز حساب شه، فقط به این خاطر که مدارکش در بیمارستان صحرایی گم شده بود، من که این وضع رسیدگی به بازماندگان جنگ را میبینم اگر جنگی پیش بیاید هرگز برای دفاع از کشور نمیروم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزارشگر از یه کلاس اولیه میپرسه که دوست داری چه کاره بشی؟ بچه جواب میده "مهندس، پسر باید مهندس بشه دیگه" گفتم مایی که میخواستیم خلبان بشیم مهندس شدیم این پسر هم با وضعی که کشور داره باید خلبان بشه!
محمد | September 28, 2007 8:13 AM
چند روز پیش دوستی تعریف می کرد : که تصمیم داشته فیلمی را ببیند اما به محض شنیدن موسیقی اول فیلم دستگاه را خاموش کرده . که ظاهرا این موسیقی ، صدای موشک و جنگ بوده
جنگ ، موسیقی کودکی ما را با صدای موشک و بمباران همراه کرده
بانوی جشنواره زمستان | September 28, 2007 9:25 AM
یادش بخیر...
از زمان جنگ ایران و عراق چیزی یادم نیست اما فقط اینو میدونم که اون زمان ما در وسط بغداد زنگی می کردیم...!
بر خلاف تصورات، اونجا وضع اونقدر ها هم برای ما بد نبود...
اما خوب جنگ کویت را کمابیش یادم هست...
خصوصا اون هواپیماهایی که شب ها از چراغاشون ترس وجودمو بر میداشت...
و حالا...
یاد اون همه مسئله توام هست با کلی فکر و آرزو و ای کاش...!
یک آرش | September 28, 2007 10:13 AM
............ Chi begam ke nagoftanam beh!!! :|
وحيد | September 28, 2007 11:02 AM
vala man yekam dir residam dige akharaye jang bud mese shoma khatere nadaram vali khob shadidan baraye adamay nasle ghabl va kasaee ke jangidan ehteram ghaelam. shayad manie vatano daghighan nadunam vali kheili baraye zadgaham arzesh ghaelam va baram moheme. vali rastesh hanuz jaee ke tush rahat bashamo khoshhal peida nakardam ke begam vataname alan tu u.s hastam vali bazam enghadr moshkelat hast ke natunam kamelan shad basham!! be har hal omidvaram pishbinitun eshtebah bashe va jangi dar nagire dobare.
avin | September 28, 2007 12:32 PM
Salam Ala Jan. I was in Tehran when the war broke out. We were urged not to take it seriously! It became one of the most serious things our nation has had to endure for the past three decades. I have written before about how that war changed people, families, and the entire fabric of our nation. That war continues to claim lives of its veterans, exposed to chemical warfare. There are so many veterans still alive in their homes, hurt, depressed, and forgotten. One day, we will all have to face the true dimensions of damage and destruction that war caused Iran. A nation can never sufficiently thank and acknowledge the loss of young lives in its wars. Let's hope there will never be another war for Iran. One has been entirely too many. Be good Alahazrata.
Nazy | September 29, 2007 12:28 AM
چقدر درک میکنم که چی میگی اعلاحضرت جان. حیف!
nimshab | October 5, 2007 6:03 PM
thanks
اعلي حضرت حاج آقا | October 6, 2007 4:45 AM