Al Bano & Romina Power - Felicita

+Watch Video



آن سوی دیوار
بهار
ميرزا پيكوفسكي
حاجی واشنگتن
بلوط
خيلي دور، خيلي نزديك
ماکان
نق نقو
آقا حميدرضا
Iran-Italiano
آذرستان
شبیر
مریم
از پشت يك سوم
کرمانیان
رویاهای گمشده
بایرامعلی
خورشيد خانم
مرا زندگي کن
تمشك
آلوچه خانوم
From Berkeley
سرزمین رویایی
زن نوشت
عسل بانو
FarNice
Gargle me
مريم گلي
روژ
صبا بی‌قرار
اميد معماريان
سارا و پاییز
ايتاليا و ايتاليايي
آزاده عصاران
خانم حنا
جيرجيرك
دختر كولي
روز برمی آید
ا. ش
علف هرزه‌
ساعت شنی
از زندگی
یغورت
زندگي روي ترن هوايي
سام كوچولوي عزيز
*قاصدک
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
!به خدا راست مي گه
| Main | ;-) »

بعدظهر يك روز پاييزي

October 7, 2007
راديو روشن استִ دارم تمام وسايل ام رو در اطاقم جمع مي كنمִ فردا قرار اسباب كشي كنم بروم يك آپارتمان ديگهִ از اسباب كشي متنفرم ִ اسباب كشي مجبورت مي كنه كه تمام تكه هاي اشيائ زندگي ات رو جمع كنيִ چيزهايي كه در تمام مدت از جلوي چشم هايت قايم كردي چون هر كدامشان برايت يادآور يك خاطره اي بد استִ ولي در اسباب كشي بايد اون ها رو دوباره ببينيִ اسباب كشي مثل ورق زدن دفتر زندگي ات مي مونهִ بايد در يك مدت كوتاه تمام خاطرات خوب و بد گذشته رو از جلوي چشم هايت بگذرونيִ
تقريبا تمام كتاب ها و لباس هايم رو جمع كردمִ فقط مونده كشوهاي مداركمִ اين كشو ها پرهستن از كاغذ هاي زندگي امִ كارنامه هايم مدارك تحصيلي ام در ايران , در ايتاليا و آمريكاִ قبض هاي مختلف, رسيد هاي پرداخت ماليات, پاسپورتم, كارت اقامتم, همه رو دسته دسته جمع مي كنم و در پاكت هاي بزرگ مي گذارمִ ناگهان چشمم به گواهي ازدواجم مي خورهִ سعي مي كنم بهش توجه نكنم سريع برش مي دارم و داخل پاكت بگذارمش ִ ولي انگار شانس با من همراه نيستִ يك عكس از وسط پوشه گواهي ازدواجم روي زمين مي افتهִ مجبورم برش دارمִ نگاهي به عكس مي كنمִ عكس از روزي است كه ازدواجمان را در شهرداري فرزنو ثبت كرديمִ در عكس جلوي ساختمان شهرداري دست روي شانه هاي هم گذاشته ايم و داريم لبخند مي زنيمִ در آن لحظه فكر مي كرديم كه اون روز بزرگترين روز عمرمان خواهد بودִ فكر مي كرديم كه عاشق ترين هاي دنيا هستيمִ گمان مي برديم تا آخر عمر با هم خواهيم بودִ امان از روزگار كه درست ٣ سال بعد در دادگاه در حاليكه اون عشق يك تنفر بيش نبود از هم جدا شديمִ جدايي كه معني اش آزادي بودִ

با اينكه خيلي تلاش كرده بودم در اين اسباب كشي با اين اسناد مواجه نشم ولي خيلي دير شده بودִ بي اختيار پوشه رو باز مي كنمִ همه چيز اونجا بود گواهي ازدواج, مدارك حساب بانكي مشترك, برگه هاي تقاضاي طلاق, احضاريه هاي دادگاهִ برگه تمام شدن مرحله جداييִ همه اونجا بودندִ برگه هاي روزهاي پر از غم و تنهايي ام روي دست هايم بودִ احساس خفگي مي كردم, برايم غير باور بود كه اين احساس خفگي, احساس ناتواني براي دفاع از خودت, احساس تنها بودن, احساس اينكه ترجيح مي دادي مرده باشي, دورباره در وجودم آمده بودִ ياد آن شب هاي سخت افتادم, اون كابوس هاي ناتمامִ تا چند ساعت پيش فكر مي كردم اون روزها از من دور شدن ولي اون موقع فهميدم كه زخم ها هنوز خشك نشده اندִ دوباره نگاهي به عكس مي كنم , بعد نگاهي به آينه روبه رو امִ در عكس ٢٤ ساله بودم در آيينه ٢٩ سالهִ در عكس چشم هايم پر بود از اميد و انرژي و در آيينه چشم هايم پر بود از خستگي و ناباوريִ درعكس آرزوهايم بزرگ بودن و بي انتها ولي در آيينه آرزويم فقط تنها بودن بود و فراموش كردن گذشتهִ فاصله بين تصوير اون عكس و آيينه پنچ سال پرفراز و نشيب بودִ پنج سالي كه من را براي هميشه عوض كردִ پنج سالگي كه سنگيني اش براي روح و جسم بيست و چند ساله من خيلي زياد بودִ

احساس سرد بودن مي كردم, گوشه اطاق نشستمִ سعي مي كردم با نفس هاي عميق احساس خفگي رو از خودم دور كنمִ با خودم فكر مي كردم كه اين زخم ها براي هميشه در وجودم خواهند ماندִ شايد من ديگر هيچ وقت به عشق ايمان نياورمִ شايد من براي هميشه مثل الان آرزو كنم كه تنها باشمִ سرم را به ديوار تكيه مي دهم چشم هايم را مي بندمִ مي خواهم بخوابمִ در همين موقع راديو يك ترانه آشنا رو پخش مي كنهִ ترانه اي كه ٩ سال بود نشنيده بودمشִ ٩ سال پيش وقتي اين ترانه رو براي اولين بار شنيدم معني شو حس نمي كردم ولي امروز با ٩ سال پيش خيلي فرق كردمִ

شنيدن اين ترانه احساس خوبي بهم دادִ احساس كردم كه زمان براي هميشه بستن اين قسمت از زندگي ام استִ اتفاقي است كه افتادهִ من گذشته رو نمي توانم عوض كنم ولي آينده رو چراִ بايد قوي باشم نبايد بگذارم اين خاطرات پست وبلند پنج سال گذشته من رو از هدفهايي كه داشتم دور نگه دارهִ من هنوز همان آدمي هستم كه هميشه بي نهايت رو ديدهִ من همان هستم كه وقتي به دريا نگاه مي كردم موج هاي خروشان اش را نگاه نمي كردم ִ نگاه من به به نهايت دريا بود آن جايي كه آب آرام و متين بودִ من به آن قسمت دريا تعلق دارم نه به كناره هاي پرطاتم ساحلִ من بايد دوباره به بي نهايت برگردم

من هم مي خواهم اين ترانه رو تقديم كنم به همه شما هايي كه مثل من زخم خوريد, شما هايي كه روزي زمين افتاديد و له شديدִ دوباره بايد بلند شد دوباره بايد با سرفرازي راه رو ادامه دادִ فراموش نكنيد كه هر شكست مقدمه يك پيروزي است



That I Would Be Good"

that I would be good even if I did nothing
that I would be good even if I got the thumbs down
that I would be good if I got and stayed sick
that I would be good even if I gained ten pounds

that I would be fine even if I went bankrupt
that I would be good if I lost my hair and my youth
that I would be great if I was no longer queen
that I would be grand if I was not all knowing

that I would be loved even when I numb myself
that I would be good even when I am overwhelmed
that I would be loved even when I was fuming
that I would be good even if I was clingy

that I would be good even if I lost sanity
that I would be good whether with or without you



ويديوي اين ترانه رو هم مي توانيد اينجا ببينيد



2:47 AM

Comments

راستش من انتظار داشتم آخرش بنویسین که این یه قسمت از یه داستانه به نوشته آقای فلانی.
شاید هم باشه. یه فصل از یک داستان از یک کتاب کهنه خاک گرفته. نمی دونم تو 5 سال چقدر خاک ممکنه رویه کتاب بشینه ولی شاید زیاد. به نظر من بعضی کتابها کهنه اشون اصلن بدرد نمی خورن. حتی به درد یادآوری ... درضمن می شه صاف انداختشون توی سطل آشغال تا کم کم حتی اسم کتاب و نویسنده اش هم از یاد آدم بره ...

FarNice | October 7, 2007 3:34 AM

حق با تو است فارنايس جانִ بعضي موقع ها آدم بايد بعضي از كتاب هايي رو كه غمگين ات مي كنند رو بيرون انداختִ راستش من مدارك رو نمي توانم بيرون بياندازم چون در آينده به آنها احتياج دارم ولي عكس رو پاره كردم و بيرون انداختم بدون هيچ معطلي

اعلي حضرت حاج آقا | October 7, 2007 3:40 AM

Salam Ala Jan:

First of all, you don't return phone calls your Majesty.

Second, thank you for sharing such a personl and emotional memory with us. It must have been hard for you to write it. It was hard for me to read it, because I didn't want you to be sad, and also my own flood of memories was drawning me. The good news is that someday these memories, never forgotten, will become neutral in feeling and texture. They won't bring anger and tears with them. You will be able to look at everything without so much pain. The bad news is that since you are not even 30 yet, chances are you will go through some degree of pain, still, until you find the person who will give you peace and joy and your life will be filled with love and trust. You must hang in there.

Of course, here I give you advice, and as you know all too well, I am not yet healed of my own papers and pictures and memories. It takes time, I know.

Third, jesaratan, Your Majesty, please fix the spelling on "talatom."

I hope your move goes well today. I think poor Bayramali and Reza will be doing most of the work, with your Highness looking on! Be good Alahazrat Jan.

Nazy | October 7, 2007 8:26 AM

I know what you just need...
a
very
big
envelope!
Shove all the docs in there and seal it up!

jeerjeerak | October 7, 2007 8:30 AM

اعلا حضرت همایونی جونم

اول از همه ببخشید که به ترتیب جواب نظرات رو ندادم یه ذره فکر کردم (لیدیز فرست)
. دیگه اینکه خونه نو مبارک

Tameshk | October 7, 2007 1:09 PM

اعلی جان . به قول اینجایی ها
ایزی برو ایزی!
زندگی شامل همه این خاطرات اعم از خوب وبدیه که میگی. اصلا مفهومش همینه اگر خاطرات تلخ نباشه ارزش خاطرات شیرین معلوم نمیشه.ممنون از این پست زیبا و تاثیرگزار
در مورد اسباب کشی هم کاملا درست گفتی به خاطر همینه که افغانی ها به اسباب کشی چیز دیگری میگویند
!!!!!!! :)

بايرامعلی | October 7, 2007 1:56 PM

این نیز بگذرد...

آذر | October 7, 2007 2:58 PM

مرسی بخاطر این اهنگ
اول میخواستم بگم خوب پسر خوب بریز دور چیزایی رو که اذیتت میکنه..از این خونه به اون خونه نبرشون..از این روز به ان روز
چند خط که اومدم پایینتر دیدم یه چیزایی هست که خوب نیستن...ولی دور ریختنی هم نیستن...یعنی هستن ولی گاهی اوقات ز بین دور ریخته ها سر در میارن..دوباره و سه باره و ....هزارباره
ولی این مهم نیست..یعنی حداقل با قدرتی که در درون تو هست این مهم نیست
این روزاست که اون کودک درون خندان تو به کمکت میاد......
من نه دیدمتون..نه میشناسمتون..نه ممکنه که این اتفاق بیفته ولی ازته دلم
دوست ندارم ناراحت ببینمتون
ارزو میکنم همیشه خوب باشی....
از طرفی خوشحالم این قدرت را داری که لحظه های غمگینت را بنویسی...من فکر میکنم وقتی لحظه های غمگین را بنویسیم ٬ مثل این می مونه که از بالا به چیزی نگاه کنی..وقتی چند بار اول میخونیش شاید غمگینتر هم بشی...ولی حتما توی یکی از این خوندنها به جایی میرسی که راحتتر قبولش میکنی و ازش میگذری
خیلی پرحرفی کردم
مرسی که لحظه هاتون رو با هروزنی که هستند ٬ تقسیم میکنی
مرسی

Niloufar | October 7, 2007 4:40 PM

آقا جان این حس هات رو خوب درک می کنم، همه اون دردها و حس خفگی و غیره. ولی مطمئن باش همه این حس ها وقتی دوباره از تنهایی دربیای کمرنگ می شن. فقط باید دوباره اعتماد کنی. به نظر من با دور ریختن مدارک و خاطره ها چیزی از ذهن آدم پاک نمی شه، اصولا این جور حس ها و خاطره ها هیچ وقت از بین نمی رن. فقط باید خاطره های خوب بیاد تا اون خاطره های بد کمرنگ بشه.

خورشید | October 7, 2007 7:48 PM

salam haji
jaleb bud vasam ke az shoma hamchin matlabi khundam fekr nakonid migam jaleb bud yani khoshhal shodam na!moteassef shodam ke haji narahate vali hamash fekr mikonam ke adami ghavie ke hichvaght tu hich sharayeti kam nayare vali mibinam ke ghavitarin adam ha kasaee ke dar kheili mavared baram osture hastan ham gahi deltang mishan va gozashteye hameye adama bazivaghta sarsakht tar az ayandashun zehneshuno dar ekhtiar migire.faghat bayad bedunam ke chejuri mitunam ba gozashte kenar biam.man kheili bish az had be gozashte fekr mikonam gahi dar gozashte zendegi mikonam mesle adamaye pir!!!!!

avin | October 7, 2007 9:25 PM

shayad khoda khaste ke aval afrade namonaseb ra beshnasi va bad farde monaseb ra be in tartib vaghti oo ra yafti behtar mitavani shokr gozar bashi!!!!
hamishe afradi hastand ke to ra miazarand ba in hal hamvare be digaran etemad kon faghat moragheb bash ta dobare be ksi ke tora azorde etemad nakoni!!!!!

avin | October 7, 2007 10:49 PM

in jomle ha ke tu matne ghabli neveshtam kadoye khuneye jadide be haji.khuneye no mobarak omidvaram ke hamishe shado salamat bashi haji!

avin | October 7, 2007 10:53 PM

نوشته تون برای من که تلنگر خوبی بود. ممنون از اینکه تجربه تون را به این زیبایی توصیف کردید. براتون یه دنیا آرامش و شادی آروز می کنم

رعنا | October 8, 2007 12:07 AM

Dear Highness,

OK, I am terribly moved by your most recent blog entry and other confessions of undying love for me. I have thought it all over and YES, I WILL marry you!...but only if it can be televised on your blog...oh and ...let me just warn you...Alanis Morissette has got to GO!!!!

Khoob fekrato bokon! :)

Mersedeh | October 8, 2007 1:46 AM

کلاغ هاي عاطفه گيجند
وانتظار
اطراف يک درخت
...پرسه مي زند

بانوي جشنواره زمستان | October 8, 2007 3:03 AM

oh... I konw all these feelings...I went trought all of them too 5 years ago!!! when I was reading it I felt somebody has written my life,...alone, in paris going trought divorce!
wow... the love, then shock then hate..then no feelings...then exhusted! uhmm...I know them badly, ya...feeling so old inside and looking 25 only!
uhmm... I wont tell you forget or all these stuff... I only hope love in your life agin, then you can forgive! and deeply wishing you no more hurt ;-)

Violet | October 8, 2007 3:06 AM

oh... I konw all these feelings...I went trought all of them too 5 years ago!!! when I was reading it I felt somebody has written my life,...alone, in paris going trought divorce!
wow... the love, then shock then hate..then no feelings...then exhusted! uhmm...I know them badly, ya...feeling so old inside and looking 25 only!
uhmm... I wont tell you forget or all these stuff... I only hope love in your life agin, then you can forgive! and deeply wishing you no more hurt ;-)

Violet | October 8, 2007 3:10 AM

زخمها ... راست است ,التیام
میابند
اما
از آن پوست هم اثری جاودانه می گیرد

بارویر سواک

sara | October 8, 2007 6:27 AM

همیشه روایت یک فرد در این قبیل مسائل کافی نیست، حتی اگر اون یک فرد، فرد نازنینی چون شما باشه اعلای عزیز. حتی در بدترین حالت ها هم قلب انسان برای نگاه داشتن مهری در دل توانایی داره.
ای کاش عکسش رو پاره نمی کردی ....ء

ا. ش. | October 9, 2007 9:47 AM

doste aziz
man ham shekast khordam ama na mesle shoma.ma ba ham ezdevaj nakrdim ama on ye dafe raft.man ham emtehanham ro gand zadam shagerd avalim az dastam raft.
doste aziz daneshjoie sadeee hastam dost darm ba dam haie mesle shoma ashna besham.
agar baraton maghdor bod man ro link konid .
mamnon

parsa manifar | October 9, 2007 1:20 PM

مهران عزیز
خیلی قشنگ نوشتین. فکر کنم درد دل خیلی ها باشه. این جور مسائل زیاد اتفاق می افته ولی در عین حال پشت سر گذاشته می شه. خوبی اش به همینه! خوشحالم که خیلی خوب می تونین احساس تون رو بیان کنین. من هم دلم می خواست می تونستم اینطور بنویسم.

امیدوارم در منزل جدید شاد و سلامت باشید.

از زندگی | October 11, 2007 8:53 AM

فقط خواستم یه آهنگ برای این پست تقدیم کنم توی وبلاگم هست اتفاقا چند روز پیش دوستی
http://www.youtube.com/watch?v=bpD5_c2j1OM
ازم خواست ترجمه اش را برایش بنویسم و فکر می کنم به حس و حال این پست خیلی می خورد
حسی که در این نوشته داشتی تجربه نکرده ام اما می توان بفهمم

We both know what memories can bring
They bring diamonds and rust
We all have already paid ...

mitragraph | October 11, 2007 10:26 PM

سلام من از ایران هستم این پست زا چقدر قشنگ نوشتی اسباب کشی درست ورق زدن دفتر زندگی است زیبا گفتی با همه درد ورنج وخاطراتش بسیار سخت است خاطراتی زا که با هزار زحمت گوشه کنار زندگیت زیر فرش وکمد قایم کرده ای وجرات دور انداختنش را نداری همه را از نو ببینی ودلت به درد نیاید حتی برای خاطرات خوش

باقر | October 26, 2007 9:41 AM

سلام من از ایران هستم این پست زا چقدر قشنگ نوشتی اسباب کشی درست ورق زدن دفتر زندگی است زیبا گفتی با همه درد ورنج وخاطراتش بسیار سخت است خاطراتی زا که با هزار زحمت گوشه کنار زندگیت زیر فرش وکمد قایم کرده ای وجرات دور انداختنش را نداری همه را از نو ببینی ودلت به درد نیاید حتی برای خاطرات خوش

باقر | October 26, 2007 9:42 AM

Post a comment