




من مجسمه فروهر ندارم راستش تا همين امروز صبح هم نمي دانستم اسمش فروهر استִ ولي اگر به ديدن من مي آييد برايم يك مجسمه فروهر بياوريدִ من مجسمه فروهر را دوست دارمִ من تابلو خاتم چو ايران نباشد تن من مباد رو دوست دارمִ من كنسرت هاي توخالي لوس آنجلسي رو در لاس وگاس هيچ وقت از دست نمي دهمִ من هم بعضي موقع هاي دلم مي خواهد تو خالي باشم چون توخالي بودن بهتر از دو چهره بودن استִ ִ
ايراني هاي متفاوت حال من رو بهم نمي زنندִ آدم هاي توخالي كه در تلويزيون هاي لس آنجلسي طبل هاي توخالي تر از خودشون رو به صدا در مي آورند كه فرزندان كورش هستيم ايران را از اعراب نجات دهيد حال من رو بهم نمي زنندִ آنها من را ناراحت و غمگين مي كنند ولي حالم را بهم نمي زنندִ طلا خانمي كه در محله قرمز آمستردام از پشت ويترين لا ي پايش را نشان مي داد و يا كلاغ سياهايي كه در خيابان هاي تهران با شعارهاي " حق مسلم ماست" مملكت را بسوي يك آتش ويرانگر مي برند حال من را بهم نمي زنند اين ها هيچكدام حال من را بهم نمي زنند ִمرا ناراحت مي كنندִ من را غمگين مي كنندִ ولي حالم را بهم نمي زنندִ چون همه اين ها از پيكره اي هستن كه من عضوي از آن هستمִ اگر بد باشن يا خوبִ اگر بالا بروند يا پايينִ من هم با انها چه بخواهم يا نخواهم شريكمִ
ولي اگر قرار باشه كه يك نفر حال من را بهم بزند, آن يك نفر خود من هستمִ حالم از خودم بهم مي خوردִ من كه پشت اين مونيتور نشسته ام با اسم مستعار حرف هاي گنده تر از دهنم مي زنم كه فلاني را آزاد كنيد و كسي هم نيست كه بگويد اگر واقعا دلت براي طرف مي سوزد اگر ادعاي فعال بودن مي كني و اگر جرات داري همين الان بلند شو برو در خيابان هاي تهران با اسم خودت همين غلط هاي زيادي را بكنִ اون موقع است كه من خفه مي شومִاز دو رو بودن خودم حالم بهم مي خورد
يكي از دوستانم يكبار گفت كه وبلاگر ها آدم هاي شكست خورده اي هستنִ راستش وقتي بهش فكر مي كنم بيشتر باهاش موافق مي شوم ما وبلاگر هاي خارج از كشور بيشترمان يا از خوشي كه زير دل مان زده است وبلاگر شديم و يا از تنهايي كه بهمان فشار آورده وبلاگ نويسي را وسيله قرار داده ايمִ واقعيت همين استִ كسي هم به ما توجه اي ندارد و پيش خودمان فكر مي كنيم كسي هستيم و سر و صداهاي الكي مي كنيمִ مي دانيد طبل هاي توخالي خود ما هستيم كه راز واقعيت هايمان را در دنياي مجازي پنهان كرده ايمִ كارمان شده مسخره كردن يكديگرִ كه من بهترم تو بد هستي و حالم از تو بهم مي خوردִ تا الان ما وبلاگ نويسان خارج از كشور چند تا كار درست و مفيد انجام داده ايم؟ براي ايران چه كار كرده ايم؟ واقعا ما در اين بازار مكاره با چه كسي طرفيم؟ چه كساني را جز خودمان را داريم مسخره مي كنيم؟
بله! اين احساس من است من حالم از هيچ كس بهم نمي خورد بجز خودمִ پس اگر به ديدنم مي آييد برايم گردنبند فروهر بياوريد كه مي خواهم امسال كريسمس درحاليكه با شراب استراليايي شيراز مست هستم در كنسرت هاي ايراني لاس وگاس آن را
به گردنم بياندازم چون "گر ايران نباشد تن من مباد"ִ
پִن: من قصد بي احترامي به هيچ كس خاصي را ندارم اين ها بلغور هاي ذهن من بود كه ديگر توان خود سانسوري نداشتִ
Comments
اعليحضرت عزيز! بگو هرچي تو ذهنته. بلاگ اگه همين خاصيت رو هم نداشته باشه كه هيچي ديگه!
گاهي شايد بياحترامي بتونه ما رو يه تكوني بده!
اگه مجسمهي فروهر هم گير نياوردي پيشنهاد ميكنم روي بازوت تتوش كني! اينجوري 1 لِوِل هم بالاتره!
؛-)
وحيد | November 11, 2007 2:28 AM
اوه نه اعلای عزیز! همان گونه که خودت گفته ای ما همه از یک پیکره هستیم. اگر تو تا این میزان حسّ بخشندگی نسبت به هم وطن های خودت داری، پس محال است بتوانی از خودت متنفر باشی. حسّ بخشش هم یکپارچه است و مشمول حال هر کسی از جمله خودت نیز می شود.
و دیگر این که خیلی دوست دارم روزی در باب سازندگی بنویسم، مفهومی که معیارش کاهش آنتروپی است. تلاش هایی صورت می گیرد این جا یا آن جا خیلی فرق نمی کند. اما شاید ندانند که برآیند این تلاش ها آنتروپی را بیشتر افزایش می دهد و در جهت دور شدن از آشفتگی و رفتن به سوی سازندگی نیست. بگذاریم در جای خود به آن بپردازیم ...ء
ا. ش. | November 11, 2007 2:46 AM
اگه کسی برات مجسمه اش را نیاورد اصلن ناامید نشو. یه سرچ کن حتمن تصویرش پیدا می شه. یه تصویر با کیفیت پیدا کن و پرینت بگیر و قابش کن، بذار در تیررس نگاه هر کسی که وارد خونه می شه! :دی
اگه پیدا هم نکردی می تونم بگردم تو کتابهای تاریخ هنرم و اسکن کنم برات. بالاخره این وبلاگ باید به یه دردی بخوره یا نه؟!
دنیا | November 11, 2007 6:06 AM
مهران جان بابا بیخیال.
ما آخر نفهمیدیم باید چه کنیم که هر چه در آن خراب شده مینویسیم تو بعدا ما را فوحش مال نکنی. از پروژه که مینویسیم میشویم دلال مفت خور از ایران هم که مینویسیم که اینطور میشود. به ارواح پدرم سوگند من اینجا دارم ماستم رو میخورم.
من هنوز نمیفهمم چرا باید از این مدل ایرانی ها دفاع کرد ولی به هر صورت عقیده محترمی است. خوب اگر میتوانی آنها را ببخشی حتما میتوانی افرادی را که در مورد آنها انتقاد میکنند را هم ببخشی :)
نمیخواهم نوشته ام کدورتی پیش بیاورد بخصوص در مورد تو که تا حدی هم با کارهایت برای ایران آشنا ام. والا به نظر من دوستی ها ارزشش بیشتر از اینه که بخواد با اینطور نوشته ها (که اونم در مورد یه شخص ثالث بوده) از بین بره. الان ظاهرا لول دوستی ها آمده در حد لینک بده و لینک بگیر و بده بستان کامنت. اگر چیزی شده که از من دلگیری بیا حرف بزنیم وگرنه تقاضای عاجزانه دارم که از ما در بیار.
مخلصیم
پینوشت: والا من هنوز به شدت اعتقاد دارم که شماها باید بیایید همگی برویم خاستگاری بخصوص که چند وقت پیش هم عروس میگفت اگه مهران رو ناراحت کنی جوابم نه هست. من موندم تو چرا اینقدر نسبت به من حساسی فقط. بخصوص الان که بهت نیاز دارم سر خواستگاری و اینا
سیاه | November 11, 2007 9:33 AM
اعلی حضرت ما حساس هستند ... ولی اصل براشون حفط دوستی هاست
از زندگی | November 11, 2007 7:08 PM
شما که اعلی حضرت هستید و البته پدر خوانده دیگر چرا؟
من هم خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم که فعالیتهای من خارج نشین وبلاگ نویس فقط به درد احساس رضایتم از خودم میخوره و الا که هیج جا دستش بند نیست. شاید برای همین ه که با اینکه هنوز دغدغه مسایل زنان دارم اما توی وبلاگم دیگه حرفی ازش نیست یا خیلی کم هست.
خلاصه درکت میکنم هرچند فعالیت دیگرانی که هنوز اینطور فکر نمیکنند برام جای احترام داره.
بی تا | November 11, 2007 7:44 PM
... shock shodam yek aan!
makshsuan ba in ye tike ke goftin agar vaghean darim sange digaran ro be sine mizanim o in chiza chera be esme mostaar! agar joartat darim beri vasim vasate khiabun o harfamun ro bezaniM!
moshkel ine ke ma tavane ru be ru shodan o istadan dar barabare haghighat ha ro andarim!
sun | November 11, 2007 8:17 PM
سیاه جان
مشکل درست ازجایی که می گی
به ارواح پدرم سوگند من اینجا دارم ماستم رو میخورم.
شروع می شه
شوخی می کنم ما با شما کدورتی نداریم اقای گلابدوز مشکل من اساسی است ما وبلاگر ها راحت دیگران رو مسخره می کنیم ولی خودمان دنیای اشکالیم
اقا ما کی بیایم شما برای ما پیتزا درست کنی؟
اعلي حضرت حاج آقا | November 12, 2007 5:56 AM
برای من فارسی تایب کردن از این لب تاب سخت است. جواب شما عزیزانی را که کامنت گذاشتید را به زودی خواهم داد
اعلي حضرت حاج آقا | November 12, 2007 6:01 AM
نه مثل اینکه جدی جدی فشار اومده!
مگه چکاری از دستتون برمییومده که نکردین؟
اصلاْ مگه پتانسیل اثرگذاری وبلاگ چقدره که فکر میکنید بیشتر از این باید میبود؟
ما را همین بس که میایم میخونیم اندازه شعورمون برداشت میکنیم.
خوب اونهایی هم که دل نوشت مینویسند که رسالت فهنگی رو دوششون نیست که هرجی باشه براشون.
وحید | November 12, 2007 7:29 AM
hajagha cherabaz inhame be ham rikhtin?? hala mage chi mishe az khoshie ziadi adam ye tanavoee tu zendegish ijad kone ke baraye chand nafare dige ke unam khoshi zade zire deleshun ye tanavoee bashe?!!
ya eshkali dare age az tanhaeeye che eshkal dare adam tanhaeesho ba chand nafare dige mesle man ke daran zire bare tanhaee leh mishan ghesmat kone? hata age esmesh doruee bashe ya puchi bashe !!!mage ma adama chand bar zendegi mikonim ke hamash fekr konim adama chi fekr mikonan har kari ke fekr mikoni khoshhaletun mikone ya arumetun mikone tu hamin zendegi bayad anjamesh bedid zendegi dige tekrar nemishe!!!
avin | November 12, 2007 6:06 PM
ghasde jesarat nadashtam az harfaee ke zadam:) omidvaram sue tafahom pish nayad.
avin | November 12, 2007 6:21 PM
Ala Jan:
This was a heartfelt post. I believe the only way to curing our people of their apathy is to try harder to raise their awareness. I, too, love all (well, most) Iranians. They do drive me crazy sometimes, but I keep at it to the best of my ability, believing that loving them will be more helpful than hating them. Hate helps no one. Be good Ala Jan.
Nazy | November 13, 2007 11:18 PM
what happend to you alahazrat?
Sara | November 13, 2007 11:20 PM
حالا چرا انقدر عصبانی؟!
آهو | November 14, 2007 1:08 AM
راستش من یکی ممکنه هم از غریبی، هم ازتنهایی، هم از بیکسی، هم از گنده گو...ی وهم از... وبلاگ بنویسم، اما فکر نمیکنم از شکست خوردگی یا خوشی زیردل زدن باشد.
گرچه که راستش را بخواهی دیگر به هیچ چیز اطمینان قاطعی ندارم حتی وجود خودم!
We are nothing but dust in the wind
نق نقو | November 16, 2007 6:42 PM
سلام اعلی حضرت
احوالتان چطور است؟
همون خوبی؟
اولین چیزی که جذبم کرد اسم سایت بود
مطالب که محشره
خیلی خوشم اومد
اما اگه که فقط وبلاگر های خارج از کشور بهونه نوشتنشون اینه
پس داخلیا چیه؟
اعلی حضرت به منزل ما شرف یاب شوید.
با احترام
مانا باشید
شناسنامه من یک دروغ تکراری است | November 17, 2007 7:16 AM
با اجازه اعلی حضرت
ما سایت شما را به لینکدونیمان اضافه میگردانیم
با تشکر از جنابعالی
درود
شناسنامه من یک دروغ تکراری است | November 17, 2007 7:18 AM
خیلی وقت بود ندیده بودم کسی اینجوری از ته دل صادقانه حرف بزنه.
بعضی وقتها وقتی آدم صادقانه با خودش حرف میزنه خالی میشه و احساس سبکی میکنه.
امیدوارم این احساس سبکبالی رو تجربه کرده باشی.
kaveh | November 19, 2007 7:51 AM
اعلیحضرت عزیز. سلام
من یک گرافیست هستم. مقیم تهرانم و وبلاگت رو تصادفا دیدم. یک وقتی خیلی سال پیش توی غربت بودم و حرف های تو رو در باره تنهایی آنهم توی غربت خوب می فهمم. خواستم از طرح لوگوی قشنگ وبلاگت بهت تبریک بگم خصوصا اگه کار شخص خودت باشه. درباره مطلبی که نوشتی خیلی اثر گذار بود. میدونی توی این دنیا هیچ چیزی بزرگتر و بالاتر از صداقت نیست. امیدوارم همینطور که در این مطلب نوشته ای صادق باشی و صادق بمانی. موفق باشی
علیرضا | December 19, 2007 2:41 AM