اندی- دارم می روم به تهران

+Watch Video



حاجی واشنگتن
ايتاليا و ايتاليايي
بهار
بلوط
ا. ش
از پشت يك سوم
From Berkeley
بایرامعلی
خورشيد خانم
تمشك
ماکان
یغورت
آذرستان
زن نوشت
خانم حنا
ميرزا پيكوفسكي
آقا حميدرضا
آن سوی دیوار
نق نقو
آلوچه خانوم
شبیر
مریم
علف هرزه‌
FarNice
دختر كولي
روژ
سرزمین رویایی
مريم گلي
جيرجيرك
آزاده عصاران
عسل بانو
کرمانیان
خيلي دور، خيلي نزديك
مرا زندگي کن
صبا بی‌قرار
*قاصدک
Iran-Italiano
سام كوچولوي عزيز
سارا و پاییز
رویاهای گمشده
Gargle me
اميد معماريان
روز برمی آید
ساعت شنی
از زندگی
زندگي روي ترن هوايي
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
ليبرال غربزده كثيف
| Main |
٧ دسامبر سال ٢٠٠٠
»

يك شب زمستاني در يك شهري كويري

November 30, 2007
لبانش لاله گوش هايم را مي بوسيدִ دست هايش در دور كمرم حلقه زده بودִ من در يك شب غريب در زير چراغ هاي رنگارنگ مصنوعي به دام گرماي سحر آميز بدنش افتاده بودمִ مي گفت هرچي در لاس وگاس اتفاق بيافتد در لاس وگاس مي ماندִ مي گفت فقط در اينجا در ميان ديوارهاي اين هتل هاي پلاستيكي مي شود شيطان پرست شد بدون آنكه خدابه تو خشم كندִ سرم را بروي سينه هاي شيطاني اش گذاشتمִ همانند خون آشام هاي شيطاني هوس مكيدن خون گرمش در وجودم غوغا مي كردִ

دستم را در دست هايش حلقه كردمִ دلم مي خواست از اون واقعيت تلخي كه حتي در اوج مستي حسش مي كردم فرار كنمִ نه تنهايي بلكه با اوִ

آخرين جرعه ودكايش را سر كشيد و با چشماني مست گفت: زندگي براي من در خارج از اين بلوار يعني مرگִ


6:34 AM

Comments

استغفرلله ربی و اتوبی علیه...

Leva | November 30, 2007 12:46 PM

خانم بازی می کنی حاجی؟ قباحت داره این کارا!!

حاج خانم | November 30, 2007 1:34 PM

بابام جان اینها چیه اینجا مینویسی نمیگی چشم و گوش ما باز میشه

بایرامعلی | November 30, 2007 6:39 PM

Ha ha Ala Jan! If I didn't know that you have been buried under a ton of end-of-term assignments and exams, shutting yourself out from all parties and events, I might actually think that you are having a good time! You are so funny! Well, keep on dreaming and practicing your writing my friend--vasfoleish, nesfoleish!

Nazy | November 30, 2007 8:14 PM

اعلی حضرت همایونی جان
الحق و الانصاف که چشم و گوش باز کن بود

Tameshk | December 1, 2007 2:46 AM

سلام،
نوشته هایت خیلی خواندنیست ، مخصوصن از مطلب"برايم مجسمه فروهر بياوريد " خیلی لذت بردم.قلمت پابرجا و ذهنت پربار باد

لیلی | December 1, 2007 3:19 AM

اعلی جان برای خیلی ها زندگی حکم بلواری را دارد که هر چه هست درون آن هست و خارج از آن نیستی و مرگ است. نگرش برش وار ما همیشه زندگی را تنها در برشی از واقعیت با امتداد و راستایی خاص تفسیر می کند.
دوست دارم این گونه بیاندیشی که گاهی از نیستی هم هستی زاییده می شود؛ وقتی از خود نیست می شویم تا شخصیتی، هویتی، وجودی دیگر از درون ما سر برآورد.
احساس من از نوشته ات این بود که داری به واقعیتی تلخ و گزنده در نگاه انسان ها اشاره می کنی و آن چه نوشتم نیز بازتاب این احساس بود.ء

ا. ش. | December 1, 2007 10:02 PM

بانوي جشنواره زمستان | December 1, 2007 10:17 PM

آقاي اִش بزرگوار

ممنون از كامنت شما و ممنون از اينكه من را براي نوشتن اين نوشته سرزنش نكرديد بلكه در مورد منظور من از اين نوشته صحبت كرديدִ كاملا احساس شما درست است خودم هم در متن بهش اشاره كردم وقتي گفتم

"دستم را در دست هايش حلقه كردمִ دلم مي خواست از اون واقعيت تلخي كه حتي در اوج مستي حسش مي كردم فرار كنمִ نه تنهايي بلكه با اوִ"

و اون تلخي كه درنوشته آوردم درست همان "واقعیتی تلخ و گزنده در نگاه انسان ها "است كه شما بهش اشاره كرديدִ ممنون از شما

اعلي حضرت حاج آقا | December 2, 2007 12:18 AM

جستن
يافتن
وآنگاه
به اختيار برگزيدن
واز خويشتن خويش
با روئي پي افکندن

بانوي جشنواره زمستان | December 2, 2007 2:21 AM

Post a comment