اندی- دارم می روم به تهران

+Watch Video



حاجی واشنگتن
ايتاليا و ايتاليايي
بهار
بلوط
ا. ش
از پشت يك سوم
From Berkeley
بایرامعلی
خورشيد خانم
تمشك
ماکان
یغورت
آذرستان
زن نوشت
خانم حنا
ميرزا پيكوفسكي
آقا حميدرضا
آن سوی دیوار
نق نقو
آلوچه خانوم
شبیر
مریم
علف هرزه‌
FarNice
دختر كولي
روژ
سرزمین رویایی
مريم گلي
جيرجيرك
آزاده عصاران
عسل بانو
کرمانیان
خيلي دور، خيلي نزديك
مرا زندگي کن
صبا بی‌قرار
*قاصدک
Iran-Italiano
سام كوچولوي عزيز
سارا و پاییز
رویاهای گمشده
Gargle me
اميد معماريان
روز برمی آید
ساعت شنی
از زندگی
زندگي روي ترن هوايي
حبه
غزل
مريم بانو
در آمريكا
نسترن
آهو
خودش
دل نوشته هاي بيروت
هزارو يك روزنه



alahazrat.hajagha [at] gmail [dot] com



December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007



hamidreza [dot] com
Movable Type 3.33
RSS + Atom
«
زندگي بعد از توفان
| Main |
سر كار و وبلاگ
»

در هياهو يك سحر

January 6, 2008
صبح زود استִ سر صف ايستاده امִآقاي زماني دارد براي بچه هاي سخنراني مي كندִ حرف هاي تكراريִ "اسلام دين حقانيت استִ از خدا بترسيدִ شركت نكردن در نماز جماعت عاقبت بد دارد"ִ بهروز هم از پشت سرم دارد در گوشم حرف مي زندִ حرف هاي تكراريִ" اين نسرين تازگي هاي خيلي ضد حال مي زنه بايد ولش كنمִ ديشب فيلم سوپر ژاپني ديدم ִ راستي عرق سگي گير آوردم امشب بيا بهت حال بدهمִ

چشم هايم با آقاي زماني است و گوشم با بهروزִ ولي حواسم به پوستر مدونا است كه ديشب از پسر خاله ام دزديدمִ عجب پوستري استִ پوستر را در مقابل چشمانم مجسم مي كنم حرف هاي آقاي زماني و بهروز قاطي مي شوندִ مي خواهم به آقاي زماني بگويم خفه شو و يكي در گوش بهروز بزنمִ در همين موقع صداي زنگي بلند مي شودִآقاي زماني و بهروز و مدونا با هم از جلوي چشمانم غيب مي شوندִ يك قفسه كتاب جلويم ظاهر مي شودִ صداي زنگ همچنان ادامه داردִ احساس خفگي مي كنمִ در يك لحظه احساس مي كنم كه زمين حياط مدرسه باز شده است و من را بلعيده است و در اين اطاق استفراغ كرده استִ نگاهي به اطراف مي كنمִ اطاق تاريك استִ نفسم تنگتر مي شودִ براي اولين بار در عمرم دلم براي اقاي زماني تنگ مي شودִ دلم هواي حرف هاي بهروز را كرده استִ نگران پوستر مدونا ام مي شوم كه الان شايد در گوشه اطاق كه فرسنگ ها با هاش فاصله دارم دارد خاك مي خوردִ

صداي زنگ ساعت لعنتي را خاموش مي كنمִ دلم نمي خواهد از تخت بيرون بيايمִ پاهايم از پياده روي ديشب درد مي كنندִ خستگي از كار ديروز همچنان در بدنم وجود داردִ از اين كه شب زود صبح شده است ناراحتمִ سكوت دوباره اطاق را فرا مي گيرد و متوجه صداي شر شر باران كه از بيرون ميآيد مي شومִ به هيچ عنوان نمي خواهم سر كار برومִ در تاريكي موبايلم را كه هميشه كنارم مي خوابد را پيدا مي كنمִ به دفتر كارم زنگ مي زنمִ باصدايي كه مثلا مريضم براي رئيس ام پيغام مي گذارم كه نمي توانم سر كار بيايمִ

سرم را روي بالشت مي گذارم به خوابي كه ديده ام فكر مي كنمִ به آقاي زماني كه چقدر ازش متنفر بودمִ به بهروز كه چه خاطراتي باهاش داشتمִ به دبيرستانمִ به كلاس هاي سرد با بخاري نفتيִ به حياط مدرسه, به آن دوران كه دارم هر روز از آن دورتر مي شومִ در خواب و خيال خودم اون آدم ها و آن مدرسه همچنان مثل گذشته اندִ بودن اينكه تغيير كرده باشنִ ولي در حقيقت هيچ چيز مثل آن روز ها نيست, نه آدم ها و نه محله هاִ چشم هايم را دوباره مي بندم كه شايد دوباره خواب آن روزها رو ببينمִ چون ديگه آن دوران رو فقط مي شه در رويا ديدִ


5:11 AM

Comments

hala shoma ke chand sale doorid vali man ke faghat 6 mah naboodam mibinam ke hata jam too khoone dige khali ham nist!!
hese badie ke delbasteye chizaee bashi ke oona modathast azat del kandan!!!!

avin | January 6, 2008 11:34 PM

کدام دوران اعلی جان؟

ا. ش. | January 8, 2008 1:37 PM

جناب ا.ش
فکر کنم منظور اعلی حضرت دوران دبیرستان می باشد

حاج اقا | January 8, 2008 8:53 PM

اعلی حضرت به سلامت باشند، الف شین به کتابت باشند! دوران ها جاری و سیّالند اعلی جان. وقتی این توصیف و کلماتت را این قدر ملموس و واقعی جلوی چشمانم می بینم احساس می کنم آن فضا و دوران در تو زنده است و تو هم زنده در آن. نقطه نیستی عزیزم، امتداد یک خطی در فضا که هیچ محدودیتی برای ترسیمت نیست؛ با هندسه ای ساده یا پیچیده. کافی است "بخواهی"، به همان دوران بازمی گردی!ء

ا. ش. | January 10, 2008 4:35 AM

جناب اִش ִ اعلي حضرت به ما گفتند كه از اين كامنت شما بسيار خوششان آمدִ و باعث خوشحالي شان شدִ بنده از شما تشكر مي كنمִ

حاج اقا | January 10, 2008 10:00 AM

Post a comment