




صبح از خواب بيدار مي شومִ يك روز ديگر از زندگي شروع مي شودִ دوش مي گيرم لباس هايم را مي پوشم و براي كار آماده ميشومִ از پله ها پايين مي آيم كه از خانه خارج شوم ولي وقتي در حال رد شدن از اطاق نشيمن هستم بوي آشنايي به مشامم مي خوردִ بوي سنبل,بوي سبزه, بوي سير وبوي سمنو ִ بوي آشنا ولي غريب هفت سينִپاهايم ناگهان مي لرزندִ توان راه رفتن ندارمִ جلوي هفت سين مي نشينم و چشم هايم را مي بندمִ با تمام وجود ,با تمام توان بو مي كشمִ فرسنگ ها از خودم دور ميشومִ دوباره به آن سرزمين مادري بر ميگردمִ وجودم در سن فرانسيسكو است ولي روحم در كوچه هاي كاه گلي كرمانִ در حياط خانه پدربزرگִ در كنار آن درخت انارִآن حياط كه باغچه اش هميشه اين موقع پراز گل بنفشه و اطلسي مي شدִ دوباره به آن سال ها برمي گردمִ به آن شب هاي بهاري در زير آسمان پرستاره كويرִ آن حياط كه هر عصر آب پاشي مي شدִ آن نسيم خنك شبִ آن اطلسي هاي كنار حوضִ آن سفره هفت سينִ آن روز هاي خوشي كه ديگر بر نمي گردندִ
دلم حسابي تنگ ميشودִ بغض گلويم را مي گيردִ دلم مي خواهد الان اونجا بودمִ دلم براي خانه تنگ شده استִ امان از دلتنگيִ امان از دوريִ امان از غربتִاي كاش از اين نسل نبودمִ نسلي كه بزرگترين آرزويش فرار از وطن بودִ نسلي كه خواسته هايش از سرزمين خورد شده اش بزرگترشده بودִ نسلي كه آواره شدִ نسلي كه خاطرات بهترين سال هاي عمرش را با قلم سياه غربت نوشتִ ولي افسوس ִִִ
با اينكه از نسل سوخته هستم ولي قلبم براي اون سرزمين قديمي تر از تاريخ مي طپهִ اون سرزميني كه از خراسان تا خوزستانش از آذربايجان تا بلوچستانش , از دشت هاي پر شقايق كردستانش تا دشت هاي كوير يزدش در وجودم جاي دارندִ آن سرزميني كه از آن همه تاريخ و شكوه اش, از آن همه ثروت و دارايي اش براي من وقت يك دفترخاطرات و يك نوروز به ارث گذاشته استִ
نوروزش را دوست دارمִ براي نوروزش براي بوي هفت سين اش براي عيدش تمام سال لحظه شماري مي كنمִ و حالا كه آن لحظه دوباره فرا رسيده استִ سرم كه خسته از تلاطم زندگي است با افتخار بلند مي كنم و اين هديه را كه از نسل ها دست به دست شده است را با تو كه از تبار من هستي تقسيم مي كنم ִ هر روزت نوروز, نوروزت پيروزִ
مهران